درمركز شهرکمی جلوتر ار سه راهی پشت برج خیابان رو به پایینی بود که انتهایش گاراژ وسیعی وجود داشت که روی تابلویش نوشته شده بود (پیمانکاری مستوفی زاده) .محمد جواد مستوفی زاده پیمانكار حمل و نقل شركت نفت بود و وسایل نقلیه سنگین مورد نیاز شركت نفت را تامین می كرد بعد از فوتش فرزندش خسرو مدیریت امور مربوط به گاراژ را عهده دار  شده بود مرحوم والد ما راننده خودروهای سنگین پیمانکاری مستوفی زاده بوداز یدفورد تا بنز خاور و ار ولوو تا جمس که هنوز صدای بوقهایشان را در رویاهایمان می شنویم ! لذا برای ما آن گاراژ امروزحس خاصی دارد گاه بوی پدر میدهد و گاه تصویری از دستان کوچک بچه های قد و نیم قدی که دردستان پدر فشرده میشد و آغوشی که باز می شد تا از بالای رکاب بچه ها را در بغل بگیرد ترسیم می شود تا با مرور آنها  در موسم دلتنگی که امانما ن از تغییر به یکباره روزگار بریده می شود روحمان آرام شود ،یدالله نگهبان درب ورودی ،سید نورالدین مرعشی مکانیک ماشینهای سنگین که گاهی در کوزه های سفالی مایت خوشمزه ای را به خانه ما می آورد و با استناد به حرفهای پدر که می گفت ماستهای سید متبرک است با ولع روی ماست در کوزه را سریع می خوردیم و همیشه با اهل خانه بر روی ماست درگیری داشتیم!! به نیت سلامتی ماست را می خوردیم ، استاد کریم مکانیک ماشینهای سبک که طبع شوخی داشت و همسایه دیوار به دیوار ما شد و دوست داشتیم شبها که جلوی درب خانه می نشست برایمان حرف بزند تا بخندیم و البته مواظب بودیم تا لغزی نخواند که موجب خنده دیگران شویم !عبدالسید خدری یگانه مرد باسوادی که مدیریت گاراژرا بعهده داشت و گاهی بچه ها می گفتند:خدری رییس پدر توست!عصبانی می شدم ،احمدمختاری که ورود و خروج خودروها را ثبت میکرد،اصغریزدی با تیپ خاص خودش که همیشه صدایش بلند یود،خدادادی که وقتی با پیکاب رانندگی میکرد عینک دودی می گذاشت و هرکدام از بچه ها او را می دید برایش دست تکان می داد !،اسدشوفر هم گاهی خودرو بهتری از پدر سوار می شد که تازه از سرویس برگشته بود و یواشکی با گِل و لجنهای جویها بدنه اش را می مالیدیم تا زیباتر از ماشینهای دیگر بنظر نیاید.گاهی وسیله یا کالایی را که پدر از مسیر هفتکل خریداری نموده یود در خودرو جا می ماند و به ما ماموریت می داد تا بیاوریم با دیگر بچه ها جمع می شدیم وبسوی گاراژ روانه می شدیم آن روز برای خودم عالمی داشتم چون یدالله فقط مرا اجازه می داد وارد شوم و بقیه باید بیرون منتظر بمانند ! وقتی وارد می شدم آنقدر معطل می کردم تا صدای همه در آید و یدالله صدا بزند! بیرون که می آمدم یچه ها سئوال میکردند که ماشینها را دیدی؟ماشین خدادادی کجا گذاشته شده بود؟و من با حسی سرشار از غرور پاسخ می دادم .گاهی شمارش خودردهای پارک شده در گاراژ هم یک نوع بازی برایمان می شد و جلوی درب بزرگ ورودی می ایستادیم و هرکس یک نوع از خودروها را انتخاب می کرد که با شکل زیبایی در فضای باز پارک شده بودند.من بدفوردها ،شاپور شورلت ،ایرج جمس ها ،علی بقیه را انتخاب می نمودیم و شمارش می کردیم و همیشه بدفوردها تعدادشان از یقیه بیشتر بود و من برنده می شدم گاهی آرزوهایمان را دردل خودرو هایش جستجو میکردیم و دود اگزور ماشین کنسول را بر همه چیزهای دیگر ترجیح می دادیم و از استنشاق دود اگزوز کنسولهای سواری لذت بسیار می بردیم .گاراژ مجموعه ای از مهربانیها و دوستیها بود که رنج نداری را صادقانه با هم تقسیم می کردند تا زیباییهای زندگی را بیابند و با یافتن زیبایی آینده را نیز برای فرزندان رقم زنند.