امامقلی مردمهربان ونام آشنا که خنده هایش موجب آرامش بچه ها می شدهرروزصبح زودازخانه بیرون می آمد و برای کسب روزی روانه بازار می شدصدای زنگوله کوچکی که بر گردن الاغ سفیدش انداخته بود همه را از عبورش خبر می داد وما بر روی تختهای سیمی غلتی میزدیم و جشمها را باز می کردیم یعنی وقت بیداریست و موسم تلاش است تا صدای زنگوله به گوشمان نمیرسید از جابرنمی خاستیم و پاسخها شرطی شده بود!امامقلی الاغش را نشمین نام نهاده بود و گاه بااو حرف می زد ووقتی می ایستاد بادستان مهربانش گردن حیوانک را ماساژ می داد و میگفت:نشمینم امروز چت شده ؟ چرا بد اخلاقی؟ماهم به او زل می زدیم و مبهوت گفتگویش را با الاغ به تماشا می نشستیم!غروب برمی گشت و چهره اش گویای وضعیت کاروکاسبی اش بود.گاهی همسایه ها از او درخواست وسیله ای داشتند و او حین بازگشت در خورجین می گذاشت و می آورد و تحویل می داد اما برای ما دنیای دیگری بود !رنجها و مرارتهایش را نمی دیدیم  و کامماه به تلخی عادت نداشت چون هنوز تلخی را نمی دانستیم  نگاهمان به دستهایش دوخته می شد که وقتی در خورجین فرو می روند چه محصولی را بیرون خواهند آورد ! خوشه های طلایی انگور که در دستان مهربانش تکان تکان می خوردند و دل بچه ها را می بردند جمع زیادی را دور الاغ جمع می کرد تا از آن خوشه ها سهمی به آنها تعلق گیرد غافل از نداری امامقلی اما سرخوش از شیرینی انگور در کام ، اما الاغش انگار دارای عقل بود ! با صدای امامقلی به جلو می رفت و با فرمانش برمی گشت و می خوابید و برمی خاست بعضی مواقع هم از بازار بدون همراهی او به طرف خانه روانه می شدند ! انا درد آور ترین روز برای بچه های محل روزی بود که الاغ با خورجین پر از هندوانه و خربزه بسوی خانه می رفت و ابراهیم پس از خالی کردن بارو بستن بند به میخ بزرگی که در زمین کوبیده شده بود نا آرامی حیوانک را احساس کرد و دستی بر گردنش کشید و دوان دوان روانه بازار شد پس از ساعتی او رامی دیدند که  بلند از ابتدای کوچه ضجه می زند و بابایش را صدا می زند ،جمعیت زیادی اطرافش را گرفتند و از حال امامقلی می پرسیدند اما فشار بغض و هق هق گریه امان ابراهیم را بریده بود و مردان محل سراسیمه بسوی بازار می دویدند اما دیر شده بود و دیگر خوشه های طلایی انگور را با دستان مهربانش نمی توانست به بچه ها هدیه کند وابراهیم غم را به بچه ها هدیه داد. تا چند روز صدای الاغش که از زیر دالان مانند همیشه برمی خاست میگفتیم که امامقلی را بانگ می زند و دلمان به حالش می سوخت .