تبلیغات
مسجدسلیمان شهریادها

مسجدسلیمان شهریادها

مونس و همدم همیشگی و مشقهای مدرسه ام

این پست  جهت قدردانی از حرکت ارزشمند میلاد ثابت است

                                

و میلاد فریادی را که در گلو مانده  و دردی که زیر پیراهن پنهان در شادترین لحظه ای که نگاهها همه  متوجه اش گشته بود عیان ساخت تا بدانند بختیاری دل در گرو فرهنگ دارد و به هویت تاریخی خویش می بالد و سرفراز برای اعتلای ارزشهای فرهنگی زمان را در می نوردد و سکوتش فریادی برای دفاع از آنانی ست که نوایشان نیرو می بخشد و در آن عزت و اقتدار نسلشان را به درستی می بینند  و در این تولد دوباره فرزند خوب مسجدسلیمان کوگ نجیب تاراز به پرواز در می آید و شکارچیان توان صیدش را ندارند که دستهای مهربان بختیاری با صدای پر غرور به محافظتش برخاسته اند .

و میلاد میداودی به اندازه همه مقالات و تصاویر و بیانیه هایی که گروهها و احزاب و شخصیتها و سیاسیون دادند تاثیر گذاشت و نتیجه این حرکت را بعدها همشهریان و بختیاری ها خواهند دید و او هرگز فراموش نخواهد شد همین  یک کارکافی ست که نامش را در ردیف سرداران بختیاری که در عرصه فرهنگ کارهای بزرگ کردند قرار دهیم  او در حافظه تاریخ ماند .


به یاد شهید علی اصغر عشرتی که مکبر مسجد جامع بود.

شوق و ذوق نوجوانان برای کنارهم قرار گرفتن قابل توصیف نیست و می توان این اشتیاق راموثرترین و بزرگترین سرمایه اجتماعی درجهت شکوفایی و تربیت دینی دانست و به نحو ممکن از آن بهره برد .

همیشه ازدرون شبستان مسجدجامع نمره یک مسجدسلیمان صدای هیاهو و ولوله نوجوانان به گوش می رسید ، هرکدام برای کاری تمرین می کرد، حضور درگروه سرود ،نمایش ،موذن ،مکبر ،قاری ، انتظامات برنامه ها، متصدی کتابخانه و پذیرایی از مهمانان ، مسئولیتهایی بود که با نشان دادن شایستگیها انجامش را به دوش می گرفتند،بیش از هرچیز میل و علاقه به فعالیت گروهی که اقتضای سنی آنها بود موجب حضورشان درمسجد می گردید و باید با شناخت این علایق و متناسب با استعدادهای این نوجوانان برنامه ریزی کرد و با در نظر داشتن تفاوتهای فردی این سرمایه های عظیم کشوررا به فعالیتها وارد نمود و از اتلاف اوقاتشان جلوگیری کرد .

آن روز وقتی وارد شبستان مسجد شدم ازمیان همه بچه مسجدیها چهره علی اصغرعشرتی از اعضای گروه سرود به دلم نشست او را صدا زدم قرارشد مکبر نماز جماعت باشد از اوخواستم این آیه را بخواند : (ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنواصلوا علیه و سلمواتسلیما) آیه را بخوبی قرائت کرد ،

وی در خانواده ای اهل تلاوت پرورش یافته بود ، با آرامش نگاهم می کرد و برای مکبرشدن اعلام آمادگی نمود ، علی اصغر امشب مکبر شماهستید! شنیدن این جمله برای او لذتبحش تر از بسیاری از جمله ها بود که تاکنون شنیده است، لبخندش از عمق وجودش بیرون می آمد میکروفن را که بدستش دادم انگار همه دنیارا با تعلقاتش به او سپرده بودم و محکم آن را در دستانش می فشرد که مرا هم به وجد می آورد

،۱،۲،۳ خیلی آرام اعداد را تکرار می نمود و باپژواک صدایش درشبستان حس قشنگی برایش ایجاد می شد و دیدگانش تمام محیط راباسرعت می چرخیدند کاش می شد حالات چهره و حسش را درامتحان کردن میکروفن به تصویر کشید یا توصیف کرد ! با دستهای کوچکش که بر سر میکرفن می کوبید تق تق خروجی از بلندگو موسیقی دل انگیزی برایش داشت ، تاکنون خوشایندتر از این صدا نشنیده است و لبهایش را به تبسم وا می کرد ، اندامش از ذوق زدکی یک جا بند نمی شد نمی توانست روی پاهایش بایستد! عقربه ساعت رفیق نگاهش شده بود وبرایش خیلی دیرتر از هرروز می گذشتند! دلهره نداشت شوق داشت که میخواهد جلوی نمازگزاران بایستد و با هر عمل امام جماعت الله اکبر بگوید و با صدایش مومنان به سجده روند و برخیزند،

مکبر مانند فرمانده میدان است اوفرمان امام را به مامومین انتقال می دهد تا با هماهنگی ، همصدایی و همگرایی تصویری از وحدت را در اقتدای به امام و اجرای فرمان الهی به نمایش بگذارند،

لحظه شماری می کند و امروز را از هرروزی زیباتر می بیند صدای اذان امروز از گلدسته های مسجد که پخش می شود با همه روزها برایش تفاوت دارد ،گویی لحظه وصال است انتظارش به سر آمده است و با سرعت خود را جلوی صف می رساند وقتی خود را جلوی صفوف می دید و میکروفنی را که از هر وسیله ای برایش گرانتر و زیباتر می آمددر دستانش مشاهده می کرد اعتماد به نفس می یابد ! با قدقامت الصلوه گفتن روند جدید زندگی را آغازنمود واعجاز کلمه آشکارمی شود، حرکات امام جماعت را دقیق زیر نظر می گیرد مبادا عقب بیفتد ، الله اکبر ،رکوع، سمع الله لمن حمده الله اکبر، چه کیفی می کرد ،انگار همه حروف حلقی هستند! غلظت کلمات مبین ریشه قلبی آنهاست،

نگاهش و لبخندش به بچه های آخر صف با حسی قشنگ دیدنی تر از همیشه می گردد ، مکبر نوجوان هیچ استرس ندارد و می اندیشد که کارهای بزرگتر هم می شود انجام داد حتی می تواند تکخوان گروه سرود شود !. ان الله وملائکته یصلون علی النبی یاایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ، دستهایش را در دستان امام جماعت گذاشت ،حاج آقا قبول باشه و در انتهای صفوف با ذوق زدگی و پر از احساس غرور و سربلندی با دلی سرشار از شوق و امید به فردا کنار بچه ها ایستاد و اقامه نمازکرد ،نمازی که از هر روز تماشایی تر شده است و دستهای میکروفنیش برای قنوت بیشتر بهم چسبیده می شوند کانهم بنیان مرصوص ،

گرمای فشردن دستان روحانی مسجداشتیاقی مضاعف به او بخشید و به اوبرای تکراردوباره انرژی داد، وقتی از درب کوچک مسجدجامع خارج شد حال دیگری داشت و باخود آیه را زمزمه می کرد. الله اکبر ، دنیای پسر استاد حاج علی اکبر که در محله اشتهار به اخلاص حسنه داشت شکل دیگری پیدا کرد او رمز شیدایی را یافته بود ، آیه های عاشقی را مدام زمزمه می کرد و به همین آسانی به جرگه مکبران پیوسته بود.

علی اصغر باهمین زمزمه ها و تکبیر به سوی رب خویش پرگشود و آسمانی شد بل احیا و عندربهم یرزقون گردید و جاودانگی را پاداش گرفت،شهید علی اصغرعشرتی مکبر مسجدجامع ،یک قطعه نور بود که لحظه ای بر این زمین تابید و رفت خوشا به حال آنان که از تابش این انوار بهره گرفتند و خوشا به شهیدان که به سرعت پرواز را آموختند و مسیر را شناختند . هنوز طنین صدایش را می توان از گلدسته ها شنید ،وای بر احوال آنان که از شنیدن این صدا عاجز مانده اند. روحش شاد


اولین جشنواره تئاترکه بعد از انقلاب در خوزستان برگزارشد مجموعه ای از چهره های قدیمی و تازه کارهای این رشته در مسجدسلیمان کنارهم قرار گرفتند وجرقه فعالیتهای نمایشی خوزستان با این اتفاق شعله ور گردید و داشته های تئاتری بروز یافتند و معرفی شدند و استعدادهای جدیدی هم برای رویش هنرنمایش شناسایی شدند آن سال در خاطر بسیاری از هنرمندان و دست اندرکاران اهل فرهنگ ماند و از آن بعنوان تاثیر گزارترین رویداد فرهنگی و هنری خوزستان در بعد از انقلاب نام می برند ، برای ماندگاری و پویایی هر امری پشتوانه و اصالت تاریخی همراه با نمادها و عناصر شکل دهنده اثر باید در افکارعمومی حفظ و نگهداری شوند و با دیده تکریم به انان نگریست تا ضمن اثربخشی بتواند نقش خود را در تحولات وارتقا مشارکت اجتماعی بدرستی ایفا کند و موجب فراهم نمودن بهداشت روانی جامعه گردد .

در اولین جشنواره نمایش " به دنبال آفتاب" از هفتکل نوشته احمدرضا نصوحی و به کارگردانی اکبر شفیعیان مقام اول را کسب نمود هر دونفر از بچه های تئاتری مسجدسلیمان بودند که خدمت سربازی خود را در پادگان هفتکل می گذراندند که عشق و علاقه آنها چنین روندی را در هفتکل استمرار بخشید در کنار آن نمیش گندم های خونین از مسجدسلیمان با هنرمندی طلبه شهید حمید قربانی نیز مقامهای متعددی را در بخشهای مختلف به دست آورد و جمع بسیاری از نوجوانان را به وادی تئاتر کشاند که بعدها از سرشناسان در کشور شدند، یکی از تاثیر گذارترین و توانمندترین تئوری پرداز و نویسنده متون تئاتری که بیش از همه در پرورش نسل نمایشی بعد از انقلاب  نقش داشت می توان احمدرضا نصوحی را نام برد که در جشنواره های دیگر این نقش آفرینی را به زیبایی با نمایش گودال، آب ، سیاه بنده خدا و.. ایفا نمود.

قبل از انقلاب گاهی به کتابخانه عمومی می رفتم و تمریناتش را زیر نظر استاد عربستانی و مهر آوران به تماشا می نشستم و ادای دیالوگهایش را می شنیدم ولذت می بردم و بعدها همراه با هوشنگ هیهاوند،داریوش باقرفر،حشمت الله قاسمی ، رضا خشنودپور ومحمد حقیقی ،محمدرضا خسرویان ،مهران حیدری ، بهروز ترکی و ...در سالن کتابخانه البته نه به اندازه ذوق آنان نرمش تئاتری می کردم . بعد از جشنواره سوم که در دزفول برگزار شد در دهه شصت از مسجدسلیمان جدا شدم و عمده تئاتری ها جذب اداره ارشاد شدند و بعضی ها را کار اداری از هنر مورد علاقه آنها دورشان ساخت و طبع کارمندی گرفتند!

ولی گاهی عشق آنها به نمایش جایی خودش را نشان می داد اما در این میان داستان احمدرضا نصوحی از دیگران شنیدنی تراست ، نصوحی کارش را ادامه داد و به تشکل سازی گروههای نوجوانان تاتر پرداخت و به تربیت نیروی انسانی همت گماشت و درفرط تنهایی و هجرت بهترین دوستان و یارانش در مسجدسلیمان ماند  ناملایمت و اتفاقات وجدایی از دوستان قدیمی افسرده اش ساخته بود و در کنجی از اداره ارشاد خلوت گزیده بود و می نوشت و با اندک حقوق کارمندی روزگار می گذراند ، اهل هیاهو نبود و زبان مداهنه نمی دانست و هرروز بیش از دیروز در خود فرو می رفت و پنهان می شد و چشمهایی که باید هنرمندان را بهتر ببینند به دلیل عدم ذائقه هنری گاهی چشم بر او می بستند و ما دردیاری با مهاجران خو گرفته بودیم و در نسیانی ناخواسته خاطره خوانی می کردیم!

سالها گذشت و ازهم گم شدیم و رفتیم وقتی می آمدیم هم همدیگر را نمی دیدیم و دیوارهای روزمرگی کسب معیشت میان ما حائل شده بودند که بنازم روضه های سیدالشهدا (ع) را که سرشار از برکت و نعمت است ، وقتی اطلاعیه برگزاری مراسم روضه هیئت عزاداری شهید بهنام محمدی را دیدم ،مشتاقانه وارد مجلس شدم و پس از منبرحاج اقا کنار چندنفر از دوستان نشستم و یکی روی صندلی به کتیبه های هیئت زل زده بود و غریبانه نقش و نگارهای کتیبه ها را می نگریست ! اصلا او را نشناختم .

چهره ای تکیده داشت در میان صحبتها که گل انداخته بود به یکباره کسی مرا صدازد !! تا روی برگرداندم  مانند جرقه ای ازجای پرید وخیره شد و نگاهش را در نگاهم دوخت ! مرانمی شناسی ؟ من احمدرضا نصوحی هستم !  کجا بودی عزیز دلم؟ گریه ام گرفته بود و مرا در آغوش گرفت و می بویید ! مزیت روضه تالیف قلوب است و پایان هجران ، از حالش پرسیدم روزهاای سختی را پشت سر گذاشته بود وقتی آز آن روزها می گفت آهی سوزناک می کشید ! می گفت از تئاتر جدا شده ام و تعجب کردم چون می دانستم نگاهش به این مقوله عاشقانه بود ! وقتی گفت : بگذریم احساس کردم نباید ادامه دهم .

 از همه حرفهایش این نکته برایم جالب بود که از وضعیت بازنشستگیش که سئوال کردم  پاسخ داد : هنوز قرار دادی هستم !! شگفت زده ماندم ! تو که در سال هفتاد وضعیت پیمانی داشتی چرا قرار دادی هستی ؟ رسم روزگار است هنگامی که کسی را نمی شناسند حق و حقوق وی را نیز نخواهند شناخت ! احمد دستهایش را مانند همیشه تکان می داد و از نبود گذشت گلایه کرد ولی به همین شرایطش راضی بود . احمدرضا نصوحی از نابغه های تاتری خوزستان در انزوایی تاریک فرو رفته است و اهل هنر باید برای بیرون آوردنش تلاش کنند و او را یاری نمایند و مدیران و برنامه ریزان به کسانی که  اندکی اطلاع از امور اداری دارند تفهیم کنند که چگونه فردی بیش از بیست سال سابقه با پیشینه موثر هنری هنوز قراردادی مانده است ! کمی با خوش بینی بنگریم و وی را نوازش کنیم او تعلق به نسلی دارد که مدرسه اعتلای اندیشه بود .         




ادامه مطلب

روز 12 بهمن علاوه بر روز تاریخی ورود حضرت امام (ره) برای مردم خوزستان  و به ویژه مسجدسلیمان حاوی و حامل یك اتفاق بزرگ نیز هست و  آن میلاد سردار كوچك دفاع مقدس شهید  بهنام محمدی می باشد كه در این روز پا به عرصه هستی نهاد تا كلام امام را كه فرمود: یاران من هنوز در گهواره هستند تفسیر و تعبیر و معنا كند و با گذشتن از سختی ها و عبور از رنجها زمان را در نوردد و در عرصه ای سخت و آزمونی دشوار عهدنامه خود را با امام امضا كند و از جان خویش در این مسیر بگذرد و خود را برای اسلام فدا كند تا در این راه الگویی گردد برای همه نسلها و نوجوانانی كه گزینه هایی را برای انتخاب پیش روی دارند و گزینه انتخابی بهنام را بر گزینند .

هر سال در روز 12 بهمن به مناسبت میلاد بهنام محمدی محل شهادت وی در خرمشهرتوسط دانش آموزان گلباران می شود و از رشادت هایش تقدیر می گردد و مراسم باشكوهی در سالروز تولدش برگزار می شود, آیا مسئولین و نهادهای فرهنگی برای تلطیف فضای فرهنگی شهر مسجدسلیمان و نماد سازی از این دلاور مرد ماندگار وسیله ای موثر و كارآ تر دارند؟

 چرا هر ساله از كنار این واقعه كه می تواند افكار عمومی را به سمت و سوی دفاع مقدس و نقش نوجوانان در این عرصه بگشاید به سادگی می گذرند و وقعی نمی گذارند؟ بهنام محمدی نام بزرگی است كه بزرگداشت آن همه را بزرگ می كند تا به چشم بیایند و از این منظر بتوانند سهمی در انتقال مفاهیم و الگوهای دفاع مقدس داشته باشند كه بهنام به فیض رسید و جامعه امروز با عطر شهیدان باید مستفیض گردد .

12 بهمن روز بهنام نامیده می شود روز رشادت و جوانمردی و غیرت كه معلم آن نوجوانی بود شیفته امام و مطیع امر امام همان امام مهربان كه آمد و بتها  شكست و می توانیم این روز راآغاز دهه فجر به عنوان یك روز ملی برای همیشه در تقویم ماندگار كنیم .

بی خبری جفا به فرداست, باید همه را برای این میلاد خبر داد.


گاهی به بچگی هایم فکر می کنم دلم برای خودم و شیطنت هایم خیلی تنگ می شود برای ندانستن از نداریها، برای کفشهای کتانی ام که از سوز سرمای زمستان انگشتان پاهایم را درآن جمع می کردم و آهنگی که در روزهای بارانی با هرگام برایم می نواختند با اینکه لنگه راست آن از فرط وصله و پینه سنگین تر می نمود ولی صدای موسیقی اش هماهنگ به گوش می رسید ! برای موهای خیسی که دستان مهربان مادر برروی آنها کشیده می شد و به یکسو جهت داده می شدند و با قربان و صدقه رفتنش فکر می کردم که خداوند از من و موهایم در دنیا زیباتر نیافریده است و آینه بر دیوار كه لبخندها را نشان می داد! برای نصفه نان محلی که مقداری سبزی و پنیر در آن گذاشته و لوله کرده در کیفم می گذاشت و می گفت : مادر قربونت برم هروقت گرسنه ات شد آنرا بخور! و آن حس قشنگ داشتن آذوقه با بوی سبزی تازه و طعم خوش پنیر محلی ! حتی برای ترکه های آقا معلم که بر کف دستان نازکم می خورد و آنها را از درد بر روی سینه ام قرار می دادم یا جلوی دهانم می گذاشتم و با نفسهایم خنك شان می كردم تا از شدت درد آنها كاسته شود و  گاهی به خانه می آمدم و کف دستها را با روغن نباتی چرب می کردم ! برای دفتر مشقم که پر از خطهایی با خودکار قرمز بر روی نوشته هایش بود و همان خطوط قرمز وظیفه شناسی ام را نشان می داد ولی نمی دانستم رنجی كه برای تهیه دفتر كشیده شده است ! برای عکسهای ابتدای کتابهای درسی دوره ابتدایی و سرخی اناری که چشمها مستقیم به آن دوخته می شد! صدای معلم كه از همه نواها طرب انگیز تر به نظر می رسید دلم خیلی تنگ می شود

          

دلم برای مسیر طولانی مدرسه و عبور از درون بازار که با گامهای كوچكم طی می کردم و ویترینهای مغازه هایی كه متوقفم می کردند و حتی نگاه پر حسرتم بر اشیای رنگارنگ درون ویترین ! و دلم برای صدای زنگ مدرسه  وقتی بابا ی مدرسه با میله آهنی محکم می نواخت و نوای افشاری را از آن بیرون می داد !برای رفقای همکلاسی که شاید همدیگر را نشناسیم و فراموش کرده ایم آنروزهایی که یک پا و دو دست خود را ساعتها بالا نگه می داشتیم تا تاوان تاخیر ورود به مدرسه را پس دهیم و تنبیه شویم! و برای دویدن از بالای تپه تا خانه با کفشهایی که از پایمان درمی آمد و مجبور می شدیم آنها را در بیاوریم و در دست بگیریم تا از سرعت قدمها کاسته نشود ! هنوز در حسرت حضور و غیاب مبصر کلاسم و دستخط قورباغه ایش که اسامی را روی تخته سیاه می نوشت و جرأت نمی کردیم بخندیم خیلی تنگ می شود ! و هنوز منتظر فرمان برپا برای ورود آقا معلم به کلاس هستم ، انگار هنوز ده ساله ام و در دبستان توقف كرده ام و مرتب بر کارهای ناکرده گریه می کنم و اشک می ریزم اما کفشهایم چرمی ست كتانی نیست ، توان دویدن ندارم، با بچه ها ولی بدون آنها قدم می زنم و گاهی با آژانس دربست مسیر مدرسه را تا نبش خیابان طی می کنم و اندک راهی فرعی از نبش خیابان تا مدرسه را به سختی پشت سر می گذارم و به نفس نفس می افتم ! دستم را به ستونهایی که آنروزها نبودند تکیه می دهم و حیاط را ورانداز می کنم ؛ بچه ها بازی می کنند هیچکدام غلامرضا و عبدالله و ابراهیم و حمید وغلامحسین و علیمراد نیستند ! اشتباه نیامده ام !؟ نه درست است! من ده سال ندارم باید باور کنم که به میان سالی رسیده ام و دلتنگی ها را باید داشت .شاید گریه را نیز !!!!! و عکسهایی که بر دیواربه تماشا نشستم همان همکلاسی ها رحیم بود و غلامرضا و خیلی های دیگر ، آنها از بچه هایی بودند که روز شنبه هرگز از صف به دلیل بلندی ناخن و یا پینه های روی دستشان از صف بیرون کشیده نمی شدند و همیشه تمیز بودند اما نمی دانم چرا بر روی قاب عکسهایشان گرد و غبار گرفته است !!می خواهم غبارها را بزدایم درب ویترین را قفل کرده اند!! فقط گریه می کنم که سنگین بودن شنوایی ام مانع شنیدن حرفهایشان می شود! هنوز دلتنگ می شوم برای همه گذشته و دستهای مهربان مادر و دعاهایش که امروز قدرت تکلم ندارد اما نگاهش پر از معناست و من به دنبال خودم می گردم با دریایی از اشک كه بر گونه های تكیده می افتند و در چروكها مانند جوی روان می شوند حتی برای گونه ها كه اشكهایش بر زمین می افتادند نیز دلم تنگ می شود اصلا" با اشك بیگانه بودند مگر با تركه های آقا ناظم !!

و من با موهای سفید كنار دیوار مدرسه تكیه می دهم و از روبرو همكلاسی از روی دیوار با همان موهای طلایی لبخند می زند و دل چه تلاطمی دارد !


از بالای بازارقدیم كه خانه ما قرار داشت تا پایین كلگه زیر لین پاسبانها و لب دره راه پر پیچ و خمی بود و با سختی غبور می كردیم ولی رفاقت مسیر را با همه طولانی بودن و سختی هایش آسان می كرد . در انتهای دره باغی قرار داشت و اندكی در سایه درختان بیدش می نشستیم و خستگی را از تن به در می كردیم و درب حیاط خانه قدرت باز می شد و از درب بیرون می آورد و در كنار آب دره می نشستیم و حالا كه به یاد می آورم لذت نشستن لب آب آلوده و سیاه رنگی كه بوی لجن می داد خیلی بیشتر از كنار رودخانه امروز می چسبید و از همه جا می گفتیم و یا از فیلمهای سینما و گاهی كمی چاشنی سیاسی میان صحبتها كنارهم بودن را لذت بخش می نمود . ساعتی كه می گذشت نبی الله  كه خیلی كوچكترتر بود با پارچ آبی از خانه می آمد و سلامی می كرد و پارچ و لیوان را به قدرت می داد و می رفت و اجازه نمی یافت تا در كنار ما بنشیند!! روزهای بسیاری را با قدرت الله چنین گذراندین و گاهی نم نم باران موجب می شد تا مادرش ما را صدا كند و درخواست نماید تا داخل اتاقها شویم! اتاقهای كوچكی كه پر از مهربانی بودند و با گلیمی مفروش شده و از تجملات امروزی در آنها خبری نبود ، و قتی داخل می شدیم و در اتاق پذیرایی آنها می نشستیم ،صدای قاشق می آمد كه مایع درون لیوان را هم می زد و می دانستم كه مادر در حال تهیه شربت است و با لبخندی شربت را می آورد و تعارف می كرد و سر می كشیدیم و عجب مزه ای داشت! هنوز با صدای هر قاشق او را به یاد می آورم و مهربانی هایش را و دلم برای قدرت تنگ می شود و بغضم می گیرد ،
نه از آن خانه با صفای انتهای دره خبری هست ، نه از ساكنان آن كسی را می توان شناخت، نه قدرت الله هست تا صدایش بزنم و از درب حیاط خارج شود و اندكی بر لب دره كنار هم بنشینیم و سخن بگوییم ، نه از نبی الله خبری هست كه پارچ را پر آب كند و لیوانها را به ما بسپارد، البته هر دو هستند و ما نیستیم ، هردو در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند و رفتند و گاهی مادر را می دیدم و با او هم سخن می شدم و برایم دعا می كرد ، گاهی در كنار قدرت الله و نبی الله نشسته بود و آرام بر تصاویر نگاهی می انداخت و زیر لب حرفی می زد و گاه پیرزن مرا می دید و لبخندی می زد همانطور به مانند روزهایی كه كنار پسرش می نشستم و شربتی می آورد،
روزهای فراق رسیدند و او را ندیدم و از حال و روزش می پرسیدم و دیروز خبر رسید كه او هم به دیدار قدرت و نبی الله فرزندانش رفت ، همه روزها را به یاد آوردم و خبر شهادت را كه به او دادند و مهربانیش كه دریغ نمی كرد ، آری مادر شهیدان قدرت الله و نبی الله عزیزیان دو جوانمرد مسجدسلیمان كه در قطعه فتح الفتوح كلگه آرمیده اند و رفتار مارا به نظاره نشسته اند دارفانی را وداع گفت و در قبرستان فولاد شهر اصفهان مدفون گردید ، دلم گرفت و گریستم و آرام در گوشه ای برخاطره ها اشك ریختم و گوش به رسانه ها سپردم وهیچ پیامی برایش صادر نشد! پیرزن مهربان تنها بود و رسم امانتداری را می دانست و به عهدش وفا كرده بود .
پیرزن امشب آرام است و شاید دركنار آنان كه دوستشان داشت و شاهد شدند برای فردایی كه می آید ، خدایش بیامرزد


نهم آذرماه سال 60 عملیات طریق القدس آغاز شده بود و شهر بستان به دست رزمندگان آزاد گردید ما و دوستان در مسجد جامع نمره یك مسجدسلیمان در پایگاه سلمان بودیم و می دانستیم كه قرار است حمله آغاز شود ،مترصد بودیم تا فرمان صادر گردد ، صبح زود وقتی از خواب برخاستیم و رادیو را روشن كردیم صدای مارش بر می خاست و یا حسین گوینده حس خاصی می داد و گوشها به آن صدا عادت كرده بود ،همه جوانان می دانستند صدای این مارش یعنی اینكه حمله آغاز شده است و با مارش صدای گوینده برمی خاست كه اطلاعات را به مردم می داد و اعلامیه ها را قرائت می كرد ، علیرضا دهقان سر از پا نمی شناخت و برای رفتن عجله داشت ، رسول فخارزاده را صدا كرد و او نیز برخاست و من هم همراهشان شدم و به گاراژ اهواز رفتیم و سوار مینی بوس شدیم و راهی گردیدیم در مسیر راه برخلاف همه روزها كه علیرضا مدام سخن می گفت در سكوتی خاص فرو رفته بود و از پنجره مینی بوس به بیرون خیره می شد ، رسول نیز گاهی سرش را بالا می آورد و جاده را نگاهی می انداخت و دوباره سر را به زیر می افكند و من چرت آلود گهگاهی به چهره آن دو رفیق شفیق می نگریستم انگار كسی مرا می گفت كه این آخرین سفر آنهاست ! مینی بوس در كافه درب خزینه توقفی كرد و پیاده شدیم و هركدام نوشابه ای با كیك گرفتیم و گوشه ای از كافه ایستادیم و می خوردیم ،انگار همدیگر را نمی شناختیم و حرفی برای گفتن نداشتیم ، برای ادامه راه سوار شدیم و رسول چشمها را برهم گذاشت و علیرضا اما هنوز مسیر را تماشا می كرد و به دور دست خیره می شد به اهواز رسیدیم و شتابان بسوی سه راهی سوسنگرد رفتیم و از آنجا با نشستن بر عقب لند كروزی راهی سوسنگرد شدیم خودروهایی كه به سوی اهواز می آمدند چراغهایشان روشن بود و دست تكان می دادیم به سوسنگرد رسیدیم و در مدرسه ای وارد شدیم كه محل بچه های مسجدسلیمان بود از بچه ها كسی نمانده بود و رسول و علی به سوی خط حركت كردند از مدرسه كه بیرئن آمدیم رحیم رضایی را دیدم بسویش رفتم و لبخندی زدم با عصبانیت صدایش را بلند كرد و گفت : چرا آمدی!؟ گفتم: مگر عیبی داره!؟ گفت : بله كه عیب داره نباید بیای سریع برگرد برو مسجدسلیمان ! متعجب مانده بودم ! وقعی ننهادم و راهی شدم رحیم شروع به گریه كرد !! تا به حال گریه رحیم را ندیده بودم و غیر از من هم هیچكس رحیم را گریان ندیده بود او مردی پولادی و محكم و صبور بود كه آستانه تحمل بالایی داشت ، نگاهی به اطراف انداختم رسول و علیرضا نبودند و من مانده بودم كه رحیم شهادت دوستانی مثل زمان را یواش به من گفت ، به مقر برگشتم و پاتك دشمن آغاز گردید و در آن رزم رسول و علیرضا پر كشیدند و رفتند و خبر پیچید و مبهوت مانده بودم و شرمنده ، نمی دانستم چه باید كرد . فقط گفتم آنان لایق بودند و هر كسی نمی تواند به این فیض عظمی نائل آید بیش از سی سال از آن روز می گذرد هنوز عكسهای این دو شهید را عمیق نگاه نكرده ام و از چشم در چشم شدن با آنها خجالت می كشم و با خود می گویم براستی چرا قسمت چنین شد؟ بعد از چند روز پیكر بر بیابان مانده آن دو شهید را پیدا كردند و به مسجدسلیمان آوردند و با شكوه تشییع نمودند و در قبرستان كلگه دفن كردند فقط گریستم با شرمندگی و هنوز مسجدسلیمان را با نهم آذر سال 60 به یاد می آورم با مردانی كه هنوز لبخند می زنند و من می گریم و چه زیبا رفتند. 


دبستان نوروز ساختمانی قدیمی و در انتهایی كوچه ای قرار داشت و دوره ابتدایی را در آن دبستان گذراندیم ،همان دبستان كه خانه ای استیجاری بود منبع بسیاری از دانسته های من و بچه های مسجدسلیمانی است ، معلمی در دبستان داشتیم به نام فدایی كه گاهی ورقهای مجلات را با خود می آورد و نامش را كه بر بالای آنها نوشته شده بود به ما نشان می داد و گاهی در زنگ انشا آن ورقهای جداشده از مجلات را به دانش آموزان می داد تا برای كلاس بخوانند! داستانهای كوتاه مجله مارا به مطالعه ترغیب می كرد و دوست داشتیم تا نام ماهم مانند آقا معلم در مجلات نوشته شود به همین دلیل سعی می كردیم بیشتر بنویسیم و بخوانیم . شعر معروف یارمهربان استاد عباس یمینی شریف كه آقای فدایی با دستگاه موسیقی برای ما می خواند و یكی از تكالیف دانش آموزان را گذاشتن آهنگ بر این شعر قرار داد و هر كس به سبكی آن را می خواند و نمره ای برایش در دفتر می گذاشت و با موسیقی شعر یار مهربان برای همه دانش آموزان حفظ گردید و علاقه به مطالعه را مضاعف نمود .صدای خوش آهنگ آقا معلم در خواندن شعر كه امروز متوجه می شوم در دستگاه ماهور بوده است رغبتها و گرایشها را به شعر و مطالعه افزون می كرد و از میان آن جمع همكلاسی بسیاری هم اكنون ذاكر و مداح اهل بیت شدند و یا از چهره های علمی و فرهنگی سرشناس هستند كه انس با شعر عباس یمینی شریف و آهنگ فدایی آنها را به این مسیر هدایت نموده است . نقش اثر بخش جامعه معلمان در كتابخوانی قابل چشم پوشی نیست و وزارت آموزش و پرورش باید در این جهت فكر بهتری كند و فدایی ها را بشناسد و تقویت كند و به آنان اعتماد نماید به یاد همكلاسیهای دبستان نوروز و آقای فدایی و كلاسهای بادرب چوبی و شیشه های شكسته مدرسه این شعر را زمزمه می كنم : 
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آنکه بی زبانم
پندت دهم فراوان
من یار پند دانم
من دوستی هنرمند
با سود و بی زیانم
از من مباش غافل
من یار مهربانم


پس از سالها لب دره محله ایستادم در بالای جاده ای كه از انتهای بازار بسوی كلگه می رود تا دوباره به تماشای زیباییهای عبور بنشینم ، نه من آن كسی بودم كه سالیان پیش بر بالای این بلندی می نشست و عبور دیگران را تماشا می كرد و نه منظره آن منظره ای بود كه سالیان پیش به تماشایش می نشستم و نه آدمایی كه از زیر بلندی رد می شدند آن كسانی بودند كه برایشان دست تكان می دادم یا سلام می كردم ! دره پر شده بود و كانال سیمانی پوشیده ای شده ای كه جدیدها هرگز نمی پنداشتند روزی دراینجا دره ای بوده است و آب گندیده ای از میانش رد می شد و علفهایی كه در اطراف آب می روییدند را باور ندارند! از پل كوچكی كه منازل آنطرف دره را به این طرف وصل می كرد خبری نبود و جلوی آن منازل اتومبیلها پارك می شدند، منزل صالحی دندانساز مخروبه كزذیده است و كسی در آن سكونت ندارد و از درختان بلند سه پستان و كُنار و بید در آن خبری نیست ، سید هم مرده است و پله هایی كه از كنار جاده به درون خانه اش می رفتند برداشته شده اند ، جوانانی كه از خانه ها بیرئن می آیند غریبانه نگاهت می كنند و هیچكدام را نمی شناسم ! ولی هنوز راه فاضلابهای خانه ها از بالای تپه به درون جوی كنار جاده می ریزد و گاهی بر روی اسفالت روان می شود،خبری از باقلافروشی كنار پل نیست ،آهن قراضه ها آنجا را قُرق كرده اند و به دشواری می توان عبور كرد ،سراغ شاپوری را می گیرم او هم مرده است ، از آشنایان كسی نمانده است و من غریبه شده ام ، فقط احمد مرا می شناسد و به آرامی نگاهم می كند و می خواهد لبخند بزند از اینكه مرا شناخته است ولی زبان برای گشودن ندارد تا معرفی ام كند و غریبه می مانم كه احمد خودش نیز غریبه مانده است و با زبان بی زبانی دردهایش را برایم باز گو می كند و از گذشته می گوید و من زبانش را می دانم كه یادگاری از آن روزهای زیبایی است كه از بالا به تماشای عابران می نشستم .از بالا صدای چكش مسگرها شنیده نمی شود و مسگری نمانده است و صدای انداختن آهن بر زمین آزار دهنده است و ظاقت ماندن را می گیرد و من در میان عبور آدمهای بی سر و صدا و ساكت هقهق گریه هایم در فریاد آهنهای آهن فروشان گم می شود و از جاده چشم برمی دارم و از محله خارج می شوم هر چند هنوز خیلی دوستش دارم .


با تقدیر از تلاشهای انجمن دوستداران مسجدسلیمان در جهت توجه به بهبود وضعیت شهرستان مسجدسلیمان و توفیق حضور در جمع آنان ، متن سخنان اینجانب كه در همایش بسوی توسعه پایدار مسجدسلیمان بزرگ در روز پنج شنبه 30 مردادماه در تالار سینما هلال مسجدسلیمان با حضور پروفسور كرمزاده ، دكتر نبی پور، مهندس فرهادیان ، سردار كریمپور و جمعی از نخبگان و فرهیختگان و مسئولان عزیز مسجدسلیمانی ایراد گردید:

             IMG_0107 copy

                                 بسم الله الرحمان الرحیم‌،

عرض سلام و ادب ،خدمت همه ی میهمانان عزیز و با كسب اجازه از اساتید گرامی
این جلسه كه مرا بعد از سی و چند سال دوباره به سالن این سینما كشاند گذشته ای دور را به یادم آورد كه برای تماشای فیلم‌ آفتاب سرخ با شركت چارلز برانسون چند روز در صف شلوغ تهیه بلیت ماندم ولی موفق نشدم و هربار كه به نزدیك گیشه می رسیدم بلیت تمام می شد و عاقبت آن فیلم را ندیدم! و حكایت دیروز سینما دیانا و امروز سینما هلال حكایت همین شهر است كه از صف مشتاقان خبری نیست، می گویند پادشاهی را دوشاهین هدیه دادند یكی از آنها پرواز نمی كرد و بر شاخه در ختی نشسته بود ، پادشاه نگران شد و برای به پرواز در آوردن شاهین دستور فراخوان داد ،پس از چند روز شاهین را در حال پرواز دید،باخوشحالی فردی كه موفق به این كارشده بود را نزد خود فراخواند و مردی ساده با ترس نزد پادشاه آمد و  از وی چگونگی به پرواز درآوردن شاهین را پرسید‌. مرد گفت:كارسختی نكردم فقط شاخه ای را كه شاهین روی آن نشسته بود را بریدم و شاهین وقتی احساس سقوط كرد ،فهمید كه برای پرواز دارای بال است و میتواند پرواز كند.حكایت پرواز شاهین روایت ما در مسجدسلیمان است كه باید راه پرواز را بیاموزیم و بیاموزانیم و شاخه هایی كه شاهین را به نشستن عادت داده اند را ببُریم.
ما مشکل تفکر داریم و تغییر تفکر ازحال به سوی توسعه یافتگی ضرورت ماست .جناب پروفسوركرمزاده، استاد نبی پور ، جناب داوودی ، خانم سهرابی و دیگر عزیزانی که بیاناتی داشتند  ، كلامشان برای آموزش مسائلی بود كه وجود دارند و نگاهشان در ارتباط استاد و شاگردی است و برای یاد گیری مخاطبان و مستمعان پشت تریبون استادی قرار می گیرند اما وقتی میخواهیم صحبت کنیم باید ببینیم مخاطبان ما مانند شاگردان و دانشجویان می خواهند فراگیری بکنند و مدرکی را کسب کنند برای خدمت به جامعه یا نه ؟؟

ابتدا باید این ابهام رادر رفتار شهروندی بر طرف كنیم و برای رفع آن یعنی تغییرتفكر موجود گامهای اساسی برداریم ، ما همیشه و هر گاه نام مسجدسلیمان به میان می آید به نفتمان مینازیم ، و جهت اصلی گفتار به نفت و جایگاه مسجدسلیمان در گذشته توجه دارد و از اولین های مسجدسلیمان می گوییم که امروز آخرین ها هم نیستیم و لازم است شرایط امروز را مرور كنیم.
ما به بحث هویت شهری و فرهنگ شهری نپرداختیم و از گذشته پربار اثری برای ارائه باقی نگذاشته ایم تا موجب افتخار شود.خیلی از سرمایه هایی که به مسجدسلیمان تعلق دارند به دلیل نوع نگاه و تفكر موجود ناشناخته مانده اند مثلا"همشهری ارزشمند دكتربهروز براتی پزشك متخصص و عضو هیئت مدیره سازمان تامین اجتماعی كشور كه طلبه حوزه علمیه مسجدسلیمان نیز بوده اند هیچگاه برای برنامه ای از وی استفاده نشده است و از این ظرفیتها غافل هستیم ، ما دوباره به بحث های گذشته می پردازیم و دوباره ممكن است فردایی بیاید که پتروشیمی افت کند و شود همین مسجدسلیمان كه امروز هست  و همین هفتگل و همین لالی و همین اندیكا ، لذا توسعه منوط به تفکر توسعه ای است .
من از دو منظر و وجه به موضوع می پردازم كه باید بصورت تفكیكی و حرفه ای به آنها پرداخت و در جهت تغییر  عمل نمود شاید بتوان به جایی رسید
یک بحث داریم ، توجه به اصالت و ابهت قومی و عظمت ،تاریخ ،جایگاه و نقش تاریخی قوم كه مربوط به جغرافیایی فراتر از مسجدسلیمان است و همبستگی ملی را فراهم می آورد و نمی توان از دیگران انتظار داشت در این جغرافیا وارد شوند و تلاش كنند و همراه شما باشند !
بحث دیگر، بحث شهر مسجدسلیمان است با رخدادهایی كه داشته و نامهایی كه در آن متولد شده اند و با آن خوگرفته اند ، شهری که می گویند نماد همزیستی مسالمت آمیز بوده است و همه اقوام را به زیبایی در كنارهم قرار داده بود . امروزه ورزش هم حرفه ای شده است و برای قهرمانی،بازیكنی را باقیمت گزاف از دورترین كشور خریداری می كنند و در آرایش اصلی تیم  قرار می دهند تا قهرمان شوند و به رنگ و نژاد و قوم و دین آنها كاری ندارند زیرا به قهرمانی خویش می اندیشند ولی ما چطور!؟
  وقتی بحث مسجدسلیمان مطرح می شود بایدهمه ی عناصر،امكانات موجود و عناوینی که می تواند به آبادانی شهر کمک کند فراخوان شوند و نام مسجدسلیمان محور قرار گیرد ، همه ی کسانی که دل در گرو مسجدسلیمان  دارند باید دعوت شوند . نمی توانیم بیاییم و برای توسعه به خرد جمعی نپردازیم این آفتی که امروز دامان کلان شهر اهواز ، مرکز خوزستان را گرفته است همین را به درون بدنه ی شهری خود تزریق کنیم .
اگر بحث توسعه و عمران و آبادانی در شهر مسجدسلیمان مد نظر است ، بایستی جایگاه قومی را در جای دیگر پرداخت و جستجوكرد و تمامی عناصری که می توانند این مساله رامحقق كنند ، دعوت کنیم و از ظرفیت آنها برای توسعه مسجدسلیمان استفاده کنیم .
درسال 1301در مسجدسلیمان بازاری وجود داشت که روزی آن را بازار قدیم مسجدسلیمان می نامیدند و درآن ۴۷ دهنه مغازه وجود داشت و انواع صنایع دستی را تولید می کردند ، اولین کارگاه چوقا بافی و نمد مالی ها و موج بافی در اینجا بوده است ، اکنون این بازار در مركزشهر قرار دارد و به بازار آهن فروشان تبدیل شده است كه می توان از این نظر شهر مسجدسلیمان را اولین و یگانه شهری دانست كه بازار آهن فروشان آن در مركز شهر قرارگرفته است! ، هیچ اثری از قدیم در آن بازار باقی نمانده است ، تردد از درون بازار سخت و دشواراست ، زیبایی بصری زیرصفر است و از لحاظ منظره ی شهری نمایی وجود ندارد و نامهای هنرمندان به فراموشی رفته است  .
  اینجانب بارها با اداره کل میراث فرهنگی استان جهت ثبت بازار در زمره آثار ملی ارتباط داشته ام ، زمانی مکتوبی نوشتم و خدمت مدیركل محترمش دادم و پیشنهادی هم به دوست عزیز هنرمند مسجدسلیمانی جناب باقرفر دادم که این بازار را بازسازی کنید و به  گردشگری دهید ولی باید بدانیم یك دست صدایی ندارد .اگر بازار (بازار قدیم) را بازسازی کنیم برای توسعه ی گردشگری ضمن اینكه منظره شهری را جلوه ای زیبا می بخشد و تصویرپایداری و تحكیم هویت ملی و دینی  مسجدسلیمان را در گذراز سنت به مدرنیسم مجسم می سازد و به نمایش می گذارد من قول میدهم ۵۰۰ شغل مستقیم نیزایجاد میکند .
  و می تواندسرمایه ای باشد كه بزرگی و عظمت و زیباپسندی ساکنان این شهر را به رخ مسافرانی بکشد که برای سیاحت می آیند وهمان چیزی را که می بینید عظمت ، شکوه ، هنرمندی ،خلاقیت و شجاعت یک قوم است و اندیشه خلاق مسجدسلیمان با حضور گردشگر منتشر می گردد و نسل جوان به پیشینه تاریخی اش افتخار كند. با برآوردی که داشتم گمان نمی رود برای ساختن این بازار ،بیشتر از ۴ میلیارد اعتبار نیاز داشته باشد و به فاینانس هم نیازی ندارد كه امكان عدم تأمین آن روند را متوقف سازد! به یقین دایر كردن كارگاهها بازده اقتصادی مثبتی خواهند داشت ، باید ظرفیت هایمان را بشناسیم و بیاییم برای توسعه ، نگاهمان را تغییر دهیم . نخبگان این رسالت را دارند که بیایند و در تغییر نگاه ها کار کنند تا تفكر توسعه نیابد ،توسعه محقق نمی شود . برایتان عزت و سربلندی خواهانم

السلام علیكم و رحمة الله و بركاته


برای آنروز مسجدسلیمان خیلی دلتنگم،

درسکوت شب نشسته ام و آلبومهایم را ورق می زنم ، همه عکسها را انگار دیروز گرفته ام!

دیروزهایی که پر از شادمانی بود با مردانی که لبخند از لبهایشان دور نمی شد

وامروز که یادگاری هایشان امید می بخشد و دل را به آنها خوش می كنیم.

عکسها سخن می گویند ازشهر دیروزمن 

و دوباره به یادم آمد مسجدسلیمان ، نام آشنایی که غریب ماند وبرای زندگی ،غریبه ها را می نوازد.

ای شهر پر صلابتم ،

زادگاهم،

مدرسه ام

بازهم گاهواره را تکانی بده!

در این شب تصاویر واگویه می کنند که

رویا نبودی ،واقعیت داشتی

چقدربا صدای پر خروش آب زیادی در دره ها خروشیده‌ام

چقدربر بالای  کوه‌های کم ارتفاع نمره یک اوج گرفته‌ام

چقدرهمراه با آوارها ی کوی نفت خیز فروریخته‌ام

چقدر با جمع آوری نفت سیاه از چاله های دره خرسان لباسم سیاه شد!

چقدر راههای پر پیچ و خم  از کلگه تا تمبی را پیاده طی کرده ام

تا دررودشورتمبی،کنار بابونه ها و گل زرد آب تنی نمایم ،

ومزه گل کلمهای خوشمزه باغ عمورضا را بچشم

و در میدان فوتبالش با بچه های محل چنان بر توپها ضربه زنم که انگار توپها هنوز در آسمان می چرخند و به زمین نیفتاده اند!

چقدر با مردگان در قبر ستان مجسمه سخن گفته ام ! رحیم رضایی ،حسن عزیزاللهی،رسول فخارزاده ،قدرت عزیزیان، دهقانی ها،خسرویان ها،محمودی ها حالا دیگر جاویدان شده اند و خوشا بحال مردگانت که همسایه آنها شده اند!بچه های بامرام و با معرفت

چقدر در قبرستان نفتون و چهاربیشه از پشت میله های فلزی که قبور را محصور کرده بودند فاتحه خوانده‌ام

چقدردر محفل شهدا که برکت می دادند حضور یافتم و نوحه هایی که در رثای شهیدانت سروده اند را زمزمه كردم اما بازهم تنهایت گذاشته اند!.

چقدر بر سکوهای ورودی مسجد جامع نمره یک با فریدون،ایرج،دادبس،ابراهیم و عاشقان بسیاری دیگر می نشستیم و دنیایی خنده در فضاانتشار می یافت! و امروز یادشان را مرهم زخمهایت می سازی.

شهر مهربانم! ای آموزگار گذر از سختی

چقدرصدای کمیل خوانی ام و گاهی توسل از مناره های مسجد جامع زیبا شنیده می شد و گریه می کردی و در گوشه شبستان جوانی که زانو در بغل می گرفت حسن نام داشت! همراه با شانه هایی که به تکان می افتادند!

صدای گریه های کودکی ام می آید و در تاریکی و در سکوت شب هیچکس از صدای گریه ام بیدار نمی شود و چه به خواب ناز رفته اند و هنوز کودکان بیدارند!من خواب زده ام و دیگرانی که خود را به خواب زده اند تا گریه ات را نبینند!

مسجدسلیمان ، ای نام سرفراز من 

ای به حرکت در آورنده چرخ صنعت از ابتدا ی پیدایش،

و ای مربی دستهایی که بَرد را در زمین نشاند تا تاریخی بسازد.

ای نماد غیرت ایل

ای سرود خوش الحان سربلندی

ای سترگ همیشه پویای باستانی

 و ای بغض فروخورده‌ی تاریخ معاصر

ای اولین فریاد

ای اولین صدا

در این روزگار غریب،

 به دلیل ابهت و شکوه گذشته ات از تو انتقام می گیرند

و تو بی صدا تقاص پس می دهی به گناه مهربانی و محبت!

ای نگین درخشان خوزستان

ای خالق نتهای نی هر چوپان

ای سردار ،سردار پرور دوران !هم بهنام هم علیمردان

بیش از یک صد سال است که زمینت را کاویده اند و خیش از کشاورزانت ستانده اند و دکلها برافراشته اند و کودکان گرسنه ای که بر سینه ات نشستند و شیر از پستانت مکیدند و پروار شدند و رفتند و تو ماندی و نامت هنوز بر سینه‌ی تاریخ ایران می‌درخشد و یتیم نوازی می کنی!

مسجدسلیمان من! در آلبوم که می نگرم چه زیبایی!

چه رنگ سرخی داشتی

چه شد که چنین به زردی گراییده است!؟

چرا بامن نمیگویی؟

شب است و جز خدا هیچکس اینجا نیست!

شاید هم از فرزندانت کسی باشد از حاتمی،شهنی فیض و حمید قربانی و سید کرامت

آنها محرم هستند و دلسوزند ،بگوی تا بشنوند

پس راز دلت  بگوی تا داد تو را از بیداد غریبه هایی  که آمدند و رفتند و برای خود کاری کردند وگره ای برایت نگشودند بلکه گره ها را محکمتر نمودند باز ستانم.

مسجدسلیمان!جوانیم!سوادم!روشنایی زندگی ام!مکتب یکرنگی و بی ریایی و مخزن دانسته هایم!

فرزندانت رفتند و بازنگشتند و در موسم آمدن نمازشان را با تو شکسته می خوانند!وخودروی خود را در منظر چشمان مبهوت عبدالحسین درمانده می گذارند! و چشمهای پف کرده هوشنگی که با تو زندگی می کند !

ای شهر رنجهای پدر، ای کاست بی خش صدای لای لای مادرم ،قوت پاهایم،زوربازویم ،معبدم،سجده گاهم

چقدربوی گِس و مارپیچ رفتن لوله ها که در معبر هر عبور خودنمایی می کرد زیبا و خوش می نمود و از فرط آشنایی مسموم نمی شدیم !

نقاشی های دبستانم هر کدام یک دکل داشت

وعاشقانه سینه کش از دره تا بالای تپه بسوی خانه را دوست می داشتم و به دونبش بودن  کنار اتوبان  خانه ام که فرداها قیمتش رشد می کند نمی اندیشیدم!

دبستان دوره ساز استیجاری نوروز با در ختهای سه پستانش قشنگترین مدرسه روی زمین می نمود!ترکه ی ناظم را نیز دوست داشتیم و حالا قربان و صدقه رفتن ناظم را برنمی تابیم و شکوه به لب می آریم!

چقدر صدای املا گفتن آقای محمدی را دوست داشتم و خط قرمزی که بر مشقهایم می کشید و آفرینی که می گفت!

شهرمن! بازار قدیمی ات چه زیبا بود با طاقهای سنگی اش ، کیسه های ترشی ناردانه بر روی هم زیر طاقها ، چُرت زدن مراد و قنبر در سایه سقف جوب چندلی !

حالا از مراد می پرسم و از مردون ،حتما" بی خبری؟ آنان از بی سایبانی بازار رفته اند! و انبوه آهن قراضه ها جای چُرت نمی گذارند!

چقدر مظلومی ! لابد این زرگری که جلوی ویترینش با دوربین پولارید آقا رضا عکس انداخته ایم هم وجود ندارد!

چه مهجوری، سابق هر کس می خواست به اندیکا برود از درون شهر عبور می کرد هر روز کامیون علی ممد که پر از گوسفند می گردید و راهی می شد همه می دانستند  چه کسی بسوی اندیکا می رود و توقف سید جلال جلوی سه راه پشت برج از کیسه های گندمی که به آسیاب سپرده می شد خبردار می شدند ،حالا مسافران و گردشگران از کنارت رد می شوند ناشناس! و ویلاهای جزیره پشت سد را برای چند روز اجاره می کنند

می گویند پل خاطره های ما را در تمبی برداشتند؟ ولی زودتر می توان به قبرستان پاگچ امام رضا رسید!و چه کیفی کردیم وقتی عکس را روی پل برداشتیم با دوربین لوبی تل که فقط شاپور داشت

شهر مهربان من

ای کارنامه‌ی رفوزگی مسئولان

ای دیکته‌ی پرغلط مدیران پروازی

ای حسرت فرصت‌های از دست رفته

ای شکسته از آشنا کُشان و غریبه نواز

ای خسته از گاگریوه های بیگاه

ای پاسبان زلالی کارون اما تشنه

ای نفس تنگ از دود شعله ها اما بی فروغ

ای قبرستان پر از شیرهای سنگی

 دوست دارم بار دیگردر بامدادان سوت را بر بام آتش نشانی شرکت نفت بصدا در آوری

تا کارگران کار را آغاز کنند

سرویسها کارکنان را به محل کار برسانند!

سریع، تا سوت سوم زده نشده است  حرکت کن! جلوی ساختمان مستغلات دوباره شلوغ می شود و همه به موقع آمده اند و فورمن ها دستور کار را می دهند!

که تیم نفت شاید بتواند بنگله ها را پر از گل سرخ نماید و خیابانها را پر از ترانه و لبها را سرشار از لبخند و دروازه ها را پُر از گل! و شاید دوباره اصغر جمالی دیگری بیاید و پرسپولیس را شکست دهد ! و جراید بنویسند:آتش بازی مسجدسلیمانی ها!!

و ورق آخر آلبومم با تصاویر بابونه ها ی چم آسیاب چه زیبا شده است!

همشهری خواب به چشمانم نمی آید و هوای کودکی نموده ام با اینکه می دانم نه من کودک میشوم و نه کوچه ها باز می گردند و نه می توانم دوباره دست در گردن رحیم و بهرام بیندازم و عکس بگیریم! من رفتم و مسجدسلیمان ماند و شاید گلایه ای که هر مدتی با زمین لرزه هایش می نماید تا تاوان خوشی ما و همه کسانی که شیرش مکیدند را بدهد. چه زود گذشت و اقساط وام زندگی را به مسجدسلیمان نپرداختیم !و دیرکرد و جریمه اقساط را نمی پذیرد فقط اصل بدهی را می خواهد . اصل بدهی یک قدم است مردانه بردار!

این آلبوم شبم را پریشان نموده است . مسجدسلیمان رویا نبود اما رویایی شده است

و اشکهایم که بی اختیار جاری می شوند و می افتند و رحیم رضایی که از درون آلبوم می خندد! ابراهیم جعفری که خیره مانده است و اشک امانم را می بُرد و به هق هق می اُفتم. صدای الله اکبر بر می خیزد واذان می گویند،بازهم دوست دارم گلدسته های مسجد جامع و صدای حاج علی پناه عباسی را می شنوم ! بر می خیزم تا پس از اقامه نماز صبح برای همه رفتگان مسجدسلیمانی  هم دو رکعت نماز بخوانم  و رویاهایم و چشمهایم قرمز از بی خوابی و پر اشک از دلتنگی.


ازجلوی فروشگه مشیریا نبش چهار راه شهربانی در ابتدای بازار شهرداری تا نبش خیابان دادگستری و کنار اداره ثبت احوال  ، نوجوانانی با سطلی پر از آب می ایستادند و آب می فروختند، سطلهای فلزی که نیم قالب یخ در آن می انداختند و  لیوان پلاستیکی که در دستهایش با هر صدایی که از نوجوان برمی خاست تکان می خورد ، آب یخ!! آب یخ!! بدو تگریه! تشنه نمونی! و هر رهگذر نگاهش به او دوخته می شد !آب لوله کشی شهر چون ازروی زمین رد می شد خیلی  داغ بود و هیچکس نمی توانست حتی صورتش را با آن نمی شست و یا برای رفع تشنگی از آن آب بخورد بجز آب واتر کولر اداره مستغلات شركت نفت که واقعا" می چسبید! آب فروشان سه، چهار نفر بیشتر نبودند و همه آنها را می شناختند، البته یخی را که از کارخانه یخ می خریدند و در سطل می گذاشتند قیمتی داشت و سرمایه آنها بود .مغازه داران به دلیل وضعیت آب شهری  مانند دیگر شهرها نمی توانستند آبسردکنی را در جلوی مغازه بگذارندکه تشنه ای سیراب شود البته چند تا حبانه وجود داشت ولی آبش سرد مانند یخ نبود! در هر صورت آب یخی ها یا مثل پسرکی که جلوی مغازه مشیریا می ایستاد لیوانی 2 ریال میفروختند چون لیوانش شیشه ای بود! یا می گفتند سیر بخور با 2 ریال مثل هوشنگ که کنار دکه کاظمی چسبیده به دیوار ثبت قرار داشت . یک روز که با پدر به بازار شهرداری آمدم ،او می خواست مرا روانه خانه سازد و خودش در مغازه خیاطی اعتبار زاده بنشیند! قبل از ورود سکه ای 5 ریالی به من داد و گفت: یک لیوان آب برایم بیاور و بقیه اش را بردار برای خودت! با خوشحالی لیوان شیشه ای که در دستان نوجوان قرار داشت را از او گرفتم و در سطلش فرو بردم و آن را پر آب به پدر دادم و خواستم با او شوخی کرده باشم گفتم: بابا بخور آب یخه! تا چند سال دیگه همین لیوان آب را باید هزار تومان بخری!هنوز لیوان آب را سر نکشیده بود که با عصبانیت سیلی محکمی به صورتم زد!برق از چشمانم پرید! وگفت:خدا نکند،چرا مثل شوک (جغد) بانگ نحس می زنی  ؟ زبان خیر، خیره و زبان شر،شر!! آب را سر کشید و لیوان خالی را بدستم داد و با تشرگفت برو خونه ! سوزش صورتم و اشکهای درچشهایم  حلاوت 3 ریال باقیمانده پول آب یخی را از من گرفتند،وقتی به خانه آمد در ابتدای ورود صدایم کرد،فهمیدم که خودش هم از کارش ناراحت است ، بوسه ای بر گونه ام زد و دلجویی کرد و از من خواست که دیگر از این حرفها نزنم ! سری به علامت تأیید تکان دادم  و به سوی اتاق رفتم! دیروز روز پدر بود و تشنگی امانم را بر یده بود و از آبسردکن و حبانه در خیابان خبری نیست ! فرزندم همراهم است ،وارد مغازه ای می شوم و در خواست آب می کنم و به آرامی درب یخچال را می گشاید و بطری آبی می دهد .می پرسم چقدره؟ می گوید: هزار تومن! یاد پدر افتادم وبطری را به فرزندم می دهم او لیوان یکبار مصرف در خواست می کند به او می گویم همینطور بخور! می نوشد و من بعد از او از فرط تشنگی سر می کشم و کمی ته بطری باقی می ماند، به فرزندم می گویم بقیه اش را بنوش که تا چند سال دیگر این بطری را باید ده هزار تومان بخری! و در روز نمی توانی بیش از یک بطری استفاده کنی! گفت:بابا خدا نکند! به مردم فشار می آید!پدر مهربانم سالهاست چشم از جهان فرو بسته است و اگر می بود شاید  بازدلگیر می شد ولی می دید هزارتومانی را که برای یك لیوان آب دادم و باور می کرد. آن روز پدر هفتصد و بیست تومان حقوق می گرفت وباور این روزها و این حقوقها را غیر ممکن می دانست. برای پدر فاتحه می خوانم ،آب مرا یاد پدر می اندازد و سطلهایی که فقط یک لیوان برای سیراب شدن عابران در آن می رفت .... کاش دوباره می آمد و باسیلی گونه ام را می نواخت كه رسم زندگی را بهتر یاد بگیرم


 من و شاپور برای خریدن مجله ورزشی باهم رقابت داشتیم ، روز شنبه كه می شد هر کدام تلاش می کردیم تا زودتر مجله را تهیه کنیم كه نتایج مسابقات فوتبال یا تصاویر ورزشكاران را به بچه ها بر سانیم! هردو یک سکه یک تومانی در دست داشتیم و ازخانه به سوی روزنامه فروشی ها حرکت می کردیم ،  من جلوی دکه روزنامه فروشی اطلاعات روبروی گاراژ اطمینان  منتظرمی ایستادم تا دنیای ورزش با عکسهای زیبای فوتبالیستهای روی جلدش بیاید  و شاپور جلوی دکه  مش قربون طوفان کنار کتابفروشی فرزانه  نزدیک اسکندر با جثه کوچکش منتظر می ماند تا کیهان ورزشی را خریداری کند در همه مسجدسلیمان همین دو دکه روزنامه فروشی وجود داشت و همین دومجله ورزشی هم بیشتر وجود نداشت  ،وقتی مجله می رسید و صالحی آنها را از درون بسته در می آورد روی پیشخوان قرار می داد سریع یکی را بر می داشتم و سکه ده ریالی رابه او می دادم  و جلوی اداره ثبت اسناد می نشستم و با دقت مجله را ورق می زدم،شاپورنیز همین کار را می کرد تا از تصاویر درون مجله کامل مطلع شویم و در مقابل سئوال بچه ها کم نیاوریم بخصوص دو صفحه آخر که مربوط به اخبار شهرستانها بود و عکسها و اخبار رشته های مختلف را درج می کرد! به سوی محله می رفتیم و بچه ها جلوی لین ها منتظر بودند تا مجلات را ببینند و دنیای ورزش را به هر کس دو ریال می داد نشان می دادم و گاهی عکسهای رنگی هم داشت که  از مجله جدا می کردم و آن را می فروختم و بیش از 14 ریال در آمد داشتم،درصورت وجود عکس دوصفحه ای رنگی در وسط مجله آن را 4 ریال می فروختم و کار و کاسبی خوب می شد اما شاپور به دلیل اینکه صفحات کیهان برقی و تصاویرش روشن نبودند بین بچه ها کمتر مشتری داشت ولی بزرگسالان از آن بیشتر استقبال می کردند مگر اینکه در صفحاتش خبر یا عکسی از مسجدسلیمان می زد آن وقت کار شاپور هم بالا می گرفت،روزی که مسابقات وزنه برداری برگزار گردید و نام همشهری ما شاهکرم کرمزاده بر زبانها افتاد ،عکسی از وی در هفته نامه کیهان ورزشی درج گردید و همه بسوی کیهان رفتند و من با سختی ده ریال جمع کردم و شاپور تا مرز 20 ریال رفت و خیلی زورم آمد! تیم فوتبال تاج مسجدسلیمان که در جام تخت جمشید بازی می کرد ،خوراک سوژه بچه هاجور شده بود و هر هفته نام مسجدسلیمان نوشته می شد اما بازی باپر سپولیس تهزان و پیروزی یک بر صفرتیم تاج مسجدسلیمان و گل علی اصغر جمالی چیز دیگری بود. آن شنبه زودتر از همیشه به طرف روزنامه فروشی رفتیم ،می دانستیم که مجله این هفته از همیشه پربار تر است و قتی مجله رسید در یک چشم بهم زدن تمام شد و بدون مجله ماندیم و مجبور شدم بطرف دکه طوفان بروم و در آنجا نیز به همین منوال بود و شاپور بی مجله مانده بود ! آنطرف خیابان علی ضامن که از ما بزرگتر بود روی سکوهای جلوی گاراژ نشسته بود و دنیای ورزش در دست داشت و ورق می زد ،بطرفش رفتم  و نگاهم را به تصویرهمایون بهزادی روی جلدش انداختم که در میان جمعیت فریاد میزد ، آدمهای درون عکس را دقیق شدم تا شاید در آنها آشنایی بیابم، علی ضامن مجله را برداشت و اجازه نداد تا نگاه کنم و گفت: 15 ریال می فروشمش ! من 10 ریال بیشتر نداشتم و سریع از مرحوم محمد آشتیان در کافه کنار گاراژ 5 ریال قرض کردم و مجله را خریدم ،از ته دل خوشحال بودم ،این بار دقیقتر از همیشه ورق می زدم و ابهت فوتبالیستهای مسجدسلیمانی به تصویر کشیده شده بود و خیلی غرور انگیز گزارش نوشته بودند به اینصورت:

یاران پرسپولیس که با استقبال کم نظیر هواداران تاج وارد شدند ساعت 15 بازی خود را اغازکردنددر اواخر نیمه اول مسجدسلیمانی ها یک توپ وارد دروازه کردند که داور مردود اعلام کرد در دقیقه 60 یک ضربه خطا نصیب تیم تاج شد وجمالی توانست این ضربه را که تنها گل این بازی بود را وارد دروازه ی تیم پرسپولیس کند

 و مجله رادر دستها بالا گرفتم  بچه ها با دیدن من خوشحال شدند و شاپور قبل از من بدون مجله آمده بود و  همه انتظار مرا می کشیدند! به بالای دیوار پارک رفتم و جلد مجله را به آنها نشان می دادم و همه مانند امیروی فیلم ساز دهنی خود را بالا می کشیدند تا دستشان به جلد بخورد و بهتر آدمهای روی تپه بالای پمپ بنزین را ور انداز کنند تا شاید بشناسند نام تاج مسجدسلیمان بر زبانها افتاده بود،ممد راه می رفت و با دهانش شیپور پیروزی می زد: دیدیدیدی!دیدیدیدی! گفتم :کی میخواهد ببیند همه دستها را بالا بردند،گفتم:این هفته 3 ریال باید بدهید ! ابتدا اعتراض داشتند ولی بعد دیدند می ارزد و به هر ترتیبی بود یک ریال دیگر را جور کردند و با زدن هر ورق دستها را محکم به هم می مالیدند و کیف می کردند! وبا عکس علی اصغر جمالی  لذت می بردند، بتدریج بچه ها ی دیگر مستقل مجله می خریدند و  تیراژ در شهر بالا رفت و وقتی بزرگتر شدیم هر مطلب را می خواندیم و با تصاویر انطباق می دادیم تا ارتباط عکس و مطلب را بدانیم  و حالا هم نفت مسجدسلیمان به لیگ برتر صعود کرده است و این امر حداقل همین فایده رادارد که تیراژ مجلات را در مسجدسلیمان افزایش می دهد و مطبوعاتی ها را فعال می سازد و بازهم می توانند ستاره ها را ببینند و نشاط و شادابی به درون جامعه منتقل می شود ،و مانند بچگی خودمان، خیلی ها روزنامه خوان شوند و بازهم دور هم و کنارهم بنشینند و رفاقتشان محکم شود. تیم نفت می تواند کاری کند که بچه ها از استادیوم تا خانه هورا بکشند.هنوز به یاد آنروزها مجله می خوانم و گاهی می نویسم.

                                                Taj Masjedsoleiman.jpg


در کودکی همه نگاهها به مادر است و من که  کودکی ام را درمسجدسلیمان گذراندم و در آنجا زبان گشودم و  از آنجا یاد گرفتم با هم بودن را و برای رفتن به هرجا،مسجدسلیمان، مبدأ سفرم گردید و انگار برای من ابتدای جهان بود ! تا ابتدای جوانی از مسجدسلیمان تا شوشتر و اهواز جلو تر نرفته بودم و نام دزفول و خرم آباد و رامهرمز و.. را در کتابها می خواندم! و هر چه از آنها می شنیدم برایم آرزو می شد تا روزی شنیده هایم را ببینم و به آنها دست یابم ! تجسم قهرمانان قصه هایی که مادر می گفت غرور انگیز بود و گاهی خود را قهرمان می دیدم و ماشاالله گفتن مادر بیشتر شارژمان می کرد تا شیرینکاری کنیم! حکایت حرکت از مسجدسلیمان به هر مناسبتی به سوی شوشتریا اهواز بسیار ولانی به نظر می رسید و در این حکایتهای متعدد نام مادر بیش از همیشه در سفرنامه تکرار می شود و نقش راهنما و رهبری او در آسان نمودن سفر بسیار بارز بود و عجله برای سوار شدن به خودرو بیشتر مواقع با اتفاقاتی روبرو می شد که با صبوری و مدیریت مادر حل می گردید و من به اقتضای کودکی بررنج و گریه و دلهره های سفر به جهت لذتی که از حضور در کوچه پسکوچه های شوشتریا عبور از زیر طاقهای خیابانهای اهواز می بردیم می خندیدیم  و از رنج ،چیزی نمی دانستیم و نمی فهمیدیم ! ایام عاشورا تاسوعا، تعطیلات نوروز و خصوصا"تابستان که درس و مشق و مدرسه ای نبود برای شوشتر و آبتنی در رودخانه زلالش بیتاب می شدیم و  مادر را کلافه می کردیم  و  گاهی کسی از نزدیکان فوت می کرد و مجبور می شدیم بیاییم ،گریه های مادر در سوگ و ماتم آن درگذشته و  گریز لبخند از لبان پدر را توجهی نداشتیم و به عشق سفر به حضور زیر ساباط یا نبش کوچه محله پدربزرگ می اندیشیدیم نه از نداری چیزی می دانستیم نه از غم  ! عزیمت برای خانواده بسیار دشوار بود زیرا خانواده پر جمعیتی بودیم و در یک خودرو سواری جا نمی شد لذا یا با زحمت بچه های قدو نیم قد را در یک خودرو با مادر قرار می دادند و پدربا بزرگترها در یک خودرودیگر حرکت می کرد که برای این کار باید از روزهای قبل به راننده اطلاع داده می شد چون در خط مسجدسلیمان به شوشتر فقط همین دو خودرو سواری فعالیت داشتند و ما بی خیال بودیم و به بازی می اندیشیدیم بتدریج گاراژ اطمینان که ایجاد شد می توانستیم با خودروهای آپولو(کوچکتر از مینی بوس) باهم درسفر همراه شویم! قبل از حرکت مادر زحمت آماده نمودن بچه ها را می کشید ، لباسهای مهمانی ما را بیرون می آورد ، ابتدا دست و صورت بچه ها را یکی یکی مرتب می شست  کمی سرها را خیس می کرد و موها را شانه می نمود سپس لباسها را بر تنمان می کرد و کفشها را به پا و بند کفشهایمان را هم می بست و آماده که می شدیم بوسه ای برگونه هایمان می زد و با قربان و صدقه رفتن بر می خاست تا خودش نیز آماده شود اما مواظب بود تا بیرون نرویم، حتی برای بین راه هم چند نان د ر سبد قرار می داد و یا پاکتی پر از کلخونگ و بنک و گندم برشته همراه می آورد و کلخونگ ها را که می خوردیم،چٌرتی هم روی صندلی می زدیم  .سالها گذشت و از پاکت گندم برشته و کلخونگ خبری نیست اما هنوز هر قطعه از جاده مسجدسلیمان بوی مهربانی مادر می دهد و عبور از روستای آبگاه اگرچه مسیر تغییر نموده است و روان تر شده است ولی در نبود لوکه های ماست فروشی آبگاه، بوی خوش ماست شیرین در کوزه های کنار جاده را هنوز احساس می کنم با توقفی که خودرو می نمود تا خود را برای عبور از گردنه آماده کند و سوغاتی ماستی که با خود می بردیم و خاطره ای از آنروز که سراسر شور بودم و خنده و از جاده می گذشتم همراه با نگاه مهربان مادر بر چهره یکایک بچه هایی که در درون خودرو هم ساکت نمی شدند،امروز از آن مسیر کمتر عبور می کنم و هنگام عبور غمگینم و افسرده با چشمانی پر از اشک نه از سر شوق که از سر غم و حسرت روزهایی که چون باد گذشت  و موهایم چون پدر گردید، دست مادر سالهاست توان شستن روی بچه ها را ندارد،او در گوشه ای از اتاق به ما که بزرگ شده ایم خیره مانده است و هرچه صورتش را می شوییم به تلافی زحمات گذشته اش تا سفر کنیم توان پاسخ ندارد حالا دیگر نیاز نداریم تا از چند روز قبل راننده خودرو کرایه را اطلاع دهیم و هرکدام مالک یک خودرو هستیم! افسوس ! به این قافله عمر که خالی ز وفاست و یارای نشستن نیست!. مادر یک واژه مقدس ،به او خیره شده ام و با شرمندگی دستش را بر می دارم و می بوسم و صدای تختخوابش می آید که خود صدا ندارد! و قربان و صدقه اش می روم و پاسخ نمی گوید!هر روز دستی بر سرم می کشید،حیف توان ندارد و در آرزو و حسرت دوباره یک لبخند از سرشوق، گریه ام گرفته است و اشکهایم را پنهان می سازم و در فرط ضعف از تماشایم خوشحال است لبخندی می زند و می فهمم غم در درون خود ریختن را همانیکه مادر سالها از ما پنهان کرد و در خود ریخت . دیگر در خود مانده ایم و سفر را فراموش کرده ام در کنار تختی می نشینم که فرشته ای از آنجا به من نگاه می کند و مادر نام دارد همانی که سفر را به من آموخت تا پخته شوم برای امروز  . و مادرم را دعا می کنم در روزی که مال اوست. ای کاش یکبار دیگر می شنید تا به او بگویم دوستت دارم. با خاطره های مادر تنفس می کنم. ملحفه را برمی دارم و از عمق وجود دستش را می بوسم با چشمانی خیس و غمی به درازای جاده و عمقی بسیار بیشتر از دره های کنار جاده قدیم.هنوز نفس می كشد و گرمی نفسهایش را حس می كنم.


درس خواندن بچه ها برای والدین به دلیل اینکه خودشان بی سواد بودند پزی بود. و برای اینکه بتوانند سری بین سرها داشته باشند علیرغم نداری ولی همه تلاش خود را  می نمودند تا بچه هایشان حداقل تصدیق ششم (گواهینامه پایان ابتدایی ) را بگیرند! شاید بتوانند با فامیلهای راه دور مکاتبه کنند و نامه ای برایش بنویسند و نیاز به عباس پسر ننه هوشنگ نداشته باشند(عباس نام تنها پسری بود که در محله به دبیرستان می رفت و نامه های محله را می خواند و از اسرار فامیل همه اهالی محل به همین دلیل اطلاع داشت و سر در می اورد! گاهی هم چند خط را نمی خواند و بعد از اینکه فرستنده نامه بعد از چند ماه می آمد تازه متوجه می شدند که عباس تمام نامه را نخوانده است!) در هر صورت درس بچه ها هم نوعی کلاس بود که امروزه عنوان دیگری هم پیدا کرده است! پدر وقتی بیکار می شد ،بعد از ظهرها با دوستانش جلوی مغازه میوه فروشی مجید  در بازار مرکزی روی صندوقهای چوبی جا میوه ای می نشستند و با هم گرم گفتگو می شدند و چای را آقا مجید هم دم می کرد و می نوشیدند و اهل خانه می دانستند که اگر کاری با او داریم باید به آنجا بروند. گاهی مادر برای پخت و پز به جنسی احتیاج پیدا می کرد و یکی از ما را روانه بازار می نمود و البته به دلیل اینکه وقتی به بازار می رفتیم میوه فروشیها آشنا بودند و با دیدن هرکدام از ما میوه ای را تعارف می کردند ، با فرمان مادر بسوی بازار می دویدیم ،می دانستیم سیب یا پرتقالی در انتظار ماست! یک روز که به بازار رفتم پیرمردی با سبیلهای پرپشت کنار پدر نشسته بود  پدرم با لبخند مرا به او معرفی کرد و گفت: بچم کلاس دویمه و درسخونه! پیرمرد آقای دُری از معلمان قدیمی بود و بابا می خواست جلویش پزی بدهد! دستم را گرفت و پرسید : یک کیلو پنبه داریم،یک کیلوهم کاه و چند تکه آهن ،خروس کجا تخمش را می گذارد؟ باسرعت مهلتش ندادم و گفتم: در کاه .خندید و لی پدر قرمز شده بود و گفت: میوه ها رااز عمو مجید بگیر و برو خونه! ولی آقای دُری دست بردار نبود و برای اینکه پدر را خوشحال کند گفت: یک سئوال می کنم اگر جوابدادی معلومه که دانش آموز زرنگی هستی! سری تکان دادم و با حالت لوس مآبانه پذیرفتم و پرسید . دو ضربدر سه چند می شود ؟ سریع گفتم 6 و دوباره جمع و ضرب چند عدد یگان را گفت و جواب دادم و بارک الله گفت و پدر کیف می کرد ،بنده خدا نمی دانست این سئوالات مال کلاس اول بوده است! سالها ست از آن روز می گذرد و من  کسوت معلمی پوشیدم و هنوز مسئله تخم گذاری خروس را برای بچه ها تکرار می کنم و می پرسم تا آنها را محک بزنم و آنروز غروب که پدر به خانه آمد را نیز هنوز به یاد دارم . نارگیلی را که شکست و آب نارگیل را در لیوان ریخت و از سر شوق به من داد چون می دانست که روز خواندن نامه ها توسط فرزندش فرارسیده است و تا مدتها در محفل دوستان سوژه ای برای گفتن دارد هرچند به اشتباه فرزندش خروس را تخم گذار بداند! خوشحال بود که کارگران مستغلات شرکت نفت مسجدسلیمان در روزهای آتی باید از وی در خواست کنند تا اجازه دهد من به خانه آنها بروم و بچه هایشان را درس دهم. اما وقتی بزرگ شدم کسی از بجه های محله بی سواد نبود اگر زرنگ نبودند ولی می توانستند نامه ها را بخوانند،و مسجدسلیمان در سواد سر آمد استان شد و این بار باید سوژه دیگری برای پز دادن پیدا کردو اینترنت آمد و نامه را برداشت و به پز پیرمردان پایان داد!



همه پیوندها