این پست جهت قدردانی از حرکت ارزشمند میلاد ثابت است

و میلاد فریادی را که در گلو مانده و دردی که زیر پیراهن پنهان در شادترین لحظه ای که نگاهها همه متوجه اش گشته بود عیان ساخت تا بدانند بختیاری دل در گرو فرهنگ دارد و به هویت تاریخی خویش می بالد و سرفراز برای اعتلای ارزشهای فرهنگی زمان را در می نوردد و سکوتش فریادی برای دفاع از آنانی ست که نوایشان نیرو می بخشد و در آن عزت و اقتدار نسلشان را به درستی می بینند و در این تولد دوباره فرزند خوب مسجدسلیمان کوگ نجیب تاراز به پرواز در می آید و شکارچیان توان صیدش را ندارند که دستهای مهربان بختیاری با صدای پر غرور به محافظتش برخاسته اند .
و میلاد میداودی به اندازه همه مقالات و تصاویر و بیانیه هایی که گروهها و احزاب و شخصیتها و سیاسیون دادند تاثیر گذاشت و نتیجه این حرکت را بعدها همشهریان و بختیاری ها خواهند دید و او هرگز فراموش نخواهد شد همین یک کارکافی ست که نامش را در ردیف سرداران بختیاری که در عرصه فرهنگ کارهای بزرگ کردند قرار دهیم او در حافظه تاریخ ماند .
فال فروشی از مشاغل رایج در بازار بود ! فروش فال با فالگیری تفاوت داشت فالگیران چهره های شناخته شده ای بودند و که در سال یک یا دوبار به محله می آمدند و در روزهای دیگر مردم به طرف خانه های آنها روانه می شدند و درخواست فال می کردند و آنها از موقعیت استفاده می نمودند و با دریافت مبلغی چند کلمه روی کاغذ می نوشتند و می دادند ونان سادگی مردم را می خوردند و کسانی که در دام خرافات گرقتار بودند و هنوز هم هستند بازار شان را گرم می کردند مرشد عبدی که از سادگی اهالی استفاده می کرد و خانه بزرگی داشت و درویش در زمره آدمهایی بودند که فال می گرفتند و یا شیخ مسلم که در خانه ای بالای دره زندگی می کرد و استخاره می زد و مراجعانی داشت اما فال فروشان تفاوت داشتند آنهاآدمهای ضعیفی بودند که برای امرار معاش این کار آبرومندانه را انتخاب کرده بودند علت انتخابشان هم اینکه سرمایه چندانی نمی خواست و هم زحمتی نداشت ! فال فروشان عمدتا" از میان آدمایی بودند که توان کار سخت را نداشتند .کاغذهایی با برگ از جنس کاهی در پاکتی که رویش تصاویری از عکسهای مینیاتوری چاپ شده بود و در جعبه ای چوبی قرار داشتند و یکی از آنها را انتخاب می کردند و برمی داشتند و در درون پاکت و روی کاغذ غزلی از لسان الغیب حافظ شیرازی نوشته شده بود و شعر را می خواندند و اگر مناسب بود کار مورد نظر را انجام می دادند ! ناصر فال فروش که وقتی درون محله می آمد صدایش در می آمد : آی فال حافظ... فال حافظه ! و هر کس نیتی داشت از خانه بیرون می آمد و فالی می خرید ! روزی که می خواستم برای دریافت کارنامه تحصیلی به مدرسه روم و با فالفروش روبرو شدم فالی انتخاب کردم و برداشتم که چنین بود :
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/گرنکته دان عشقی،بشنوتواین حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم/یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس /گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیج کان جا /سرها بریده بینی،بی جرم و بی جنایت
بعدها فالفروشی می آمد و پرنده ای در قفس داشت و درب قفس را باز می کرد و از میان کاغذهای تا شده یکی را با نوکش بر می داشت و به خریدار می داد و این هم یک نوع کاسبی جذاب بود و ماهم کنجکاو می شدیم تا چگونگی برداشتن کاغذ توسط پرنده را کشف کنیم و آنها همان تفال به دیوان حافظ می زدند که همان فالها مارا به وادی ادبیات و شعر کشاند.

عشق ماشین سواری عجب حکایتی داشت هر کس نمی توانست سوار شدن در ماشین سواری را حتی آرزو کند لذا ماشین بازی و ماشین سواری دوران شیرین بچگی هر فرد میان سالی ست شهر مسجدسلیمان به دلیل وجود مراکز صنعتی و پراکندگی محلات بیش از دیگر شهرها ماشین در خود جای داده بود !! برای بچه ها یک بازی بود که کنار خیابان بنشینند و شماره های پلاک ماشینها را قرائت کنند و هر کدام از پلاکهای انتخابی که عدد سمت راست شماره اش بیشتر بود برنده محسوب می شد و در خیالشان او مالک خودرو می گردید و به درون محله می آمدند و برای دیگران تعریف می کردند که مالک فولکس واگن شده ام !! فولکس های قورباغه ای که موتورشان در عقب بود و صندوقشان در جلو قرار داشت اتومبیل خاص کارمندان شرکت نفت بود و فولکس های استیشن سرویس ویژه پرستاران بیمارستان ، پژوهای 504 سفید رنگ که عاله رتبه های شرکت نفت را سوار می کردند و سهم ما هم گاهی نشستن در درون جک بدفوردی بود که اسفالت برای لکه گیری راهها حمل می کرد و دستهایمان را سیاه می نمود ! و بعدها کامیونهای خاور آلمانی که مخصوص حمل شن و ماسه بودند جایشان را گرفت و از کارخانه اسفالت تمبی و ماسه شوری مصالح مورد نیاز مستغلات را می آوردند و به کارگاهها می بردند ، پیکابهای جمس هم مسافر کشی می کردند و تعداد زیادی بر پشت آنها سوار می شدند و اما شورلتهای سه چراغه کشیده با رنگ متالیک که آرزو داشتیم تا اندکی توقف کنند و دستمان را روی بدنه اش بمالیم چیز دیگری بودند !! رییس منطقه یکی از آنها داشت و پس از مدتی چند تن از پیمانکاران هم از این نوع شورلتها خریدند و در خیابانهای شهر به آرامی حرکت می کردند تا چشمهای از حدقه بیرون آمده ما آنها را ببیند شورلتهای از نوع تاکسی و کنسول هم چند تایی در مسجدسلیمان بود و در اواخر چند ب ،ام، و پیدا شد که مالک آنها در شهر سرشناس بودند و به محض مشاهده هرکدام همه می دانستند متعلق به چه کسی می باشد لذا تخلف در شهر کم اتفاق می افتاد ! با آمدن ماشینهای جدید بساط فولکس ها بر چیده شد و بخش غالب تردد در خیابان به پژوهای 504 اختصاص یافت اگر چه تولید پیکان صورت می گرفت اما در مسجدسلیمان خودروهای خارجی بیش از همه نمایان بود تا اینکه با دستور شهردار و تعیین رنگ تاکسیها بازار کنسول و فورد و شورلت برچیده شد و پیکان جایگزین گردید اما وانتهای خارجی که بار ها را حمل می کردند و خودروهای اختصاصی شرکت نفت فضای شهر رااز یک نواختی خارج می نمودند و شورلتهای سه چراغه ای که مارا ترغیب می کردند تا درس بخوانیم و بزرگ شویم و در شرکت نفت استخدام شویم و بتوانیم راکب آن اتومبیلها شویم ! ولی بزرگ شدیم و در س خواندیم از آن اتومبیلها خبری نیست و می توانیم خود مالک خودروهای بهتری شویم هرچند با تماشایشان اصلا" لذتی نمی بریم و از مالیدن دستهایمان بر بدنه آنها بیزاریم! و بیشتر به پیاده روی می اندیشیم

فلکه نمره یک برای هر اهل مسجدسلیمانی حکایت مخصوص به خود را دارد و هرکس از منظری به آن می نگریست آن میدان با حوض بزرگش و کاشی کاری زیبای دورآن که ساختمانهای قدیمی اصفهان را به یاد می آورد و با ظرافت در کنار هم قرار گرفته بودند و گاهی از آب حوض رنگ فیروزه ایشان به سبز مبدل می شد و لامپهایی که راز دار حکایتهای دوران جوانی بودند و هر تکه چمن کاری شده دو تا بر روی یک پایه قرار داشت زندگی را زیبا می نمود صندلیهای فلزی با تکه های چوبی که روی آنها ساخته بودند دوستیها را محکم می کرد و باب گفتگو را باز می کردند و دکه کوچکی که در قسمت روبروی پل نمره یک واقع شده بود و در آن دکمه های راه اندازی فواره های حوض قرار گرفته بود و نورافکنهایی که با رنگهای مختلف در ته آن تعبیه شده بود تا شبهای تاریک را رنگارنگ کنند و چشمها را بنوازند و دمی مفرح و با نشاط بلند شدن فواره ها را به تماشا بنشینند ! و نگهبانانی با شخصیتهای جوراجور که هرکدام در درونش دردهایی داشت و حقوق نگهبانی معاشش را تامین می نمود و گاهی صدایشان بلند می شد که : بچه دست به گلها نزن !! و گلهایی رنگارنگ که دور تا دور فلکه را پوشانده بودند و تا عابران با تماشایشان لذت برند و آنان نگهبان این زیباییها بودند تا کسی لگد مالشان نکند ! اما فلکه در غروب واقعا" دیدنی بود و لذت بخش و از برکت وجودش خیلی ها کاسبی می کردند و بر روح پدر شهردار که آن را ساخته بود درود می فرستادند و در آن کمبود آب پر کردن حوض کار سختی بود ولی همیشه آب با زیباییهای فواره هایش در آن وجود داشت بستنی فروشان ، باقلوا فروشان ، گوش فیل و بامیه فروشان ، اسباب بازی فروشانی که بچه ها را به بهانه می انداختند تا والدین را تحت فشار بگذارند و به هر صورت یکی از اجناس پلاستیکی اش را خریداری کنند همه از این فلکه به نوعی ارتزاق می کردند و یوسف هم که بعدها لوبیا چیتی می پخت و در کاسه می گذاشت و یا باقلا و به خورد خلق الله می داد هم از این کاسبان بود کبابی یادگار هم بازارش رونق گرفته بود و جوانان کباب می خریدند و روی چمنها می نشستند و با این نحو حال می کردند!! حوض بزرگ فلکه نمره یک دنیایی داشت گاهی کسی برای پز دادن پایش را بر لبه اش می گذاشت و عکاس از او عکس می گرفت و برای خانواده اش خارج از شهرستان می فرستاد و اواخر آب هویج و بستنی خوردن روی صندلیهای فلکه رونق گرفته بود و هر کسی توان انجام آنرا نداشت و فلکه جوانی شیرین مسجدسلیمانی ها بود که شاید نباید می ماند که تامین آب برای آن حوض بزرگ دشوار بود و شاید برای صرفه جویی در برق که نور افکنها خیلی مصرف می کنند و شاید برای حل مشکل ترافیک کوتاهترین راه تعرض به چمن و سبزه هاست هر چه هست ولی خاطره اش را نمی توان گرفت
.
کلاه دوری خاکستری رنگی که بر سر داشت و چشمان سبز و قد ترکه ای اش از دور پیدا بود خدا رحمتش کند سید عزیز الله همت پور که به او آعزیز می گفتند همه اهل بازار او را می شناختندو با همه ارتباط خوبی داشت از خانواده های سرشناس بود که خودرویی داشت و زندگی را با آن سپری می کرد هر روز از شوشتر به مسجدسلیمان می آمد و بر می گشت و هر کس پیغامی داشت به او می داد تا برساند ! کاسب کارهایی که با مواد خوراکی و. سبزیجات سر و کار داشتند صبحها در انتظار ورود او می ماندند و و قتی صدای بوق کامیونتش را می شنیدند گل لبخند بر لبانشان شکوفه می زد و اگر تاخیری داشت نگران می شدند ! رزق و روزی و تامین خرج خانواده های بسیار به دست فرمان آعزیز افتاده بود و اگر نمی آمد خیلی از مغازه ها بسته می شدند و و خیلی دیگر از کاسبها در تحویل اجناس بد قول می شدند! او وقتی بارها را خالی می کرد برای سرو ته کردن کامیونتش به انتهای محله می آمد و دور می زد و به بازار بر می گشت و محموله هایی را که باید به شوشتر ببرد مانند لحافهای سفارشی یا بشکه های خالی روغن و یا ظرفهای دسته دار شیر را درون خودرویش می گذاشتند و خودش زیر طاق بازار می ایستاد و یا بر کرسی مغازه عبد ممد می نشست و چای می خورد تا بارگیری شود و برود یکی از روزها که برای دور زدن به محله آمد در حال توپ باری بودیم که با شوت حمید توپ زیر چرخهای ماشین آعزیز قرار گرفت و ترکید و منجر به تعطیلی بازی شد و من که صاحب توپ بودم با حال گرفته دمغ و پکر توپ ترکیده را در دست گرفتم و در گوشه ای نشستم او پایین آمد و دستی بر سرم کشید و سوار شد و رفت و چند لحظه بعد با دو توپ پلاستیکی که از جنس بهتری نسبت به توپ خودم برخوردار بودند برگشت و آنان را به من داد و با پای پیاده رفت ،خوشحال در پوست خود نمی گنجیدم انگار دنیا را در دستهایم گذاشته بود و از شادی می خواستم پرواز کنم و از خود بی خود شده بودم و دوستی با پدر او را برای ما قابل احترام کرده بود و هر وقت می دیدیمش سلامی گرم می کردیم اما بعد از آن سلامی با دستهایی بر سینه به او داشتیم و تا مدتها بین بچ محل پز توپهایی را می دادیم که آعزیز برایمان خریده بود واز آنروز روغنهای طبیعی که در غذا می گذاشتند و رغبت به آنان نداشتیم برای مان خوشمزه شدند چون او از شوشتر می آورد و با زبان خاصش می گفت : روغن اصل عقیلی . مهربانی هایش را وقتی از کنارمان می گذشت و دستی تکان می داد با همه وجود احساس می کردیم و هنوز دل به یاد دستهایش خوش می شود
ماست هم حکایتهای خاص خود را در شهر داشت .ظرف ماست مهمان همیشگی هرخانه بود و کمتر خانه ای روزی ماست نداشت و اما خریدن ماست مهم بود و گاهی نقل هر محفل و بزم سخن از اوبود و هر کس در موردش حرفی می زد و گاهی وسیله ای می شد تا بچه ها با نام ماست به همدیگر پز بدهند! ماستهایی را که در کوزه ها می آوردند و آنها را در ظرف خالی می کردیم و خیلی سفت بودند از همه بیشتر خریدارداشتند و هرکس از آنان می خرید بچه هایش در محفلهای بچه گانه پز می دادند ! ماستهایی که در کاسه های گلی می فروختند و به آن کاسه ها (هَش یَک) می گفتند و مخصوص ماست بودند و وقتی می شکست صدای عجیبی داشت و مجبور می شدند تا در ظرف مسی بریزند و بعدها ظروف رویی جای آنها را گرفت و امروز ظرفهای پلاستیک یک باار مصرف جایگزینشان شده اند . اما کاسه هایی که در دست می گرفتیم و به خانه مش پری می رفتیم تا از ماست گاوی که همیشه جلوی خانه اش بسته بود بخریم و ظرف را پر کنیم و چون تقاضا برای خرید ماست مش پری زیاد بود کمتر قسمت می شد و مجبور می شدیم ظرف را از لبنیاتی شیرعلی یونسی پر کنیم که ماست خوشمزه ای داشت البته نه به اندازه ماستهای کوزه ای !! شیرعلی تا ماست را در ترازو بگذارد وقت زیادی می برد و مسعود پسرش هم کمتر کمکش می کرد و او هم برای اینکه خستگی رفع شود چند تا شوخی می کرد و لطیفه می گفت ! کم کم خرید ماست طبیعی به دشواری صورت می گرفت و شیرهای طبیعی را کمتر برای ماست استفاده می کردند و ماست فروشان عمدتا" از شیر خشک استفاده می نمودند چون شیر طبیعی دردسرهایی داشت و تهیه آن مشکل و از نظر اقتصادی برای فروش ماست صرف نمی کرد ! ماست فروشان جمع شدند و گاوداران هم رها کردند و مجبور می شدیم ظرفهایی را خریداری کنیم که محتوی آن از شیرهای خشک تهیه شده بود و گاهی متلک می زدیم و کارتنهای پر از قوطیهای خالی با مارکهای مختلف را می دیدیم دستی بر آنان می زدیم و صدا می کردیم که عمو !! گاوهایت گرسنه اند و به خواب رفته اند !! و عصبانی می شد و فریاد می زد : دیگه ماست به شما نمی فروشم ! به تدریج ذائقه مانیز به خوردن ماست آن چنانی عادت کرد به نحوی که وقتی از روستای جارو هفتکل برای ما ماست می آوردند خیای رغبت به خوردن آن نداشتیم که عصبانیت پدر را همراه داشت اما چه باید کرد وقتی ذائقه ها را تغییر دادند !

صدای کلفت او که کلمات تکراری را بلند بلند ادا می کرد برای گوشهای اهل محل عادت شده بود و لی اگر می خواستند شانس خود را آزمایش کنند روبه سوی او نمی آوردند . علیدا بلیتهای بخت آزمایی می فروخت و همه محله ها را می چرخید او به چهره ای آشنا برای همه مردم تبدیل شده بود قیافه منحصر به فردش با تم خاص صدایش از یک سو و پوشیدن چکمه های ایمنی در همه فصول سال از سوی دیگر نگاهها را متوجه اش می کرد .لبخندش را کمتر می دیدیم و اخموبودن چهره اش لبخندش را پنهان می کرد ساختار چهره اش رغبت بچه ها را برای رابطه با او کم می نمود لذا اگر هوس می کردند تا بلیت بخرند تا در شب چهارشنبه مستمع برنامه رادیویی شوند و فردی به نام مستجاب الدعوه برنامه قرعه کشی بلیتها را اجرا کند شاید شانس درب خانه آنها را بکوبد و شماره بلیتشان در ردیف برنده ها باشد خود را زحمت می دادند و به چهارراه شهربانی می رفتند و از ممد سلیمانی می خریدند و برمی گشتند کلاه لبه داری که علیداد بر کله بزرگش می گذاشت هم برای بچه ها رمز و راز داشت و او هم وقتی می خواست سرش را بخاراند دستش را زیر کلاه می کرد تا سربد شکلش را دیگران نبینند و گاهی به زیر خانه نداف می رفت و می نشست و پولهایش را می شمرد و بلیتهایش را بر انداز می کرد و در رویاهایش می دید که همه بلیتهای بخت آزمایی را فروخته است و یکی باقیمانده است و همان یکی برنده ماشین پیکان جایزه بزرگ شده است و با لبهای زمختش می خندید و عبور عابران رویایش را بر باد می داد و او را وادار به برخاستن از جایش می کرد تا دوباره بلیطها را که با گیره ای انتهایش را بسته بود به عابران نشان دهد و صدا بزند _ بلیتهای بخت آزمایی بلیطه بلیط _ و با رسیدن کنار حوض فلکه کفشهای بزرگش را از پا در آورد و میان انگشتانش را بشوید تا گرما پایش را نیازارد و بو نکنند !! و عبور ماشینهایی که صدایش می زدند و هو می دادند واو غرغر کنان کفشهایش را می پوشید! بنده خدا چون قیافه جذابی نداشت به او می گفتند ساواکی و عصبانی می شد و بچه ها به هم سفارش می کردند مواظب باشید پیش علیداد حرفی نزنید که لو تان خواهد داد !! و همین نگرش محله او را تنها گذاشته بود و کاسبی اش را رونق نمی داد اما صدای کلفت علیداد امروز آ]نگ زیبایی دارد که گوشهای محل در انتظار شنیدن آنند و دستهایی که برای خریدن بلیط بسوی علیداد دراز شده اند !

گاهی آوا یا سرودی که خوانده می شد به دلیل تکرار آن توسط فردی خاص یاد فرد را برای مخاطبین زنده می کرد وبه نام او نامگذاری می شد و در اذهان می ماندلذا هر کسی با آوایی شناخته می شود و آواها به نوعی نام مستعارشان تلقی می گردند گاهی برای معرفی و پرداختن به خاطرات تکیه کلام او را که بر زبان آوردیم شناخته می شودبرای کسانی که نام او را فراموش کرده اند همین کافی است تا طرف خود را بشناسد !( آی ننم وای) را در مقام تعجب بچه های پوزشی بر زبان می آوردند انگار این جمله در لهجه آنها ریشه داشت که هر ده نفر شان در مقابل هر اتفاقی آن را تکرار می کردند و یا در برخورد با سختی ها و مشکلات لاینحل به زبان می آوردند. رود کوچیرم (فرزند کوچکم) را ننه بارون برای همه بچه های محل به کار می برد حتی برای ممدلی که هیکل لندهورش از دورپیدا بود و دوبرابر فرزند بزرگ ننه بارون قد و وزن داشت اما زبان محبت آمیزش این گونه درونش را برملا می کرد . ( به نا شادی) ننه ابرام پس از شنیدن تمام حرفها و صحبتهای طرف مقابل وقتی خیلی لذت می برد و یا نیز دلخور می شد آن را می گفت و در میان عام کلمه شومی بود اما می دانستند برای ننه ابرام عادت شده است و لذا از بکار بردن آن ناراحت نمی شدند. (نمک پر نمک) وقتی برای دالو کاری انجام می دادند و او راضی می شد با لبخندی مهربانانه و نمایش لبهایی که هیچ دندانی را نمی پوشاندند این کلمه را تکرار می کرد و مادران بچه ها از این کلمهای که او به کار می برد خیلی خوشحال می شدند (ری او = روی آب )مش غلامعلی کاسبکار عتیقه فروش بازار قدیم که ارتباط خوبی با بچه ها نداشت و اگر کسی عبور می کرد و می خندید این کلمه را می گفت و یا اگر سئوالی می نمود و پاسخ برایش قانع کننده واقع نمی شد این جمله را بر زبان می آورد و اگر به بزرگترها می گفت به آنها برمی خورد و دلخور می شدند و لذا مواظب بودهرچند تکیه کلامش بود ولی به هرکس نگوید.(ملتفتی ) مش مجید مسگر در هرجمله ای که می گفت به جای نقطه می گفت:ملتفتی و از بس تکرار می کرد شنیدن حرفهایش خسته کننده می شد و با این نام شناخته می شد و گاهی بچه ها اورا با نام مجید ملتفتی نام می بردند
چند نفری بودند از میان همسایگان و کاسبان محل که نامشان رجب بود این نام بیش از دیگر نامها خود نمایی می کرد انگار تقدیر برای کسانی که نام رجب را برای آنها انتخاب کرده بودند کاسبی را رقم زده بود و هیچکدام سواد نداشتند اما در مردمداری و مهربانی و کاردانی معروف تر از دیگرهمکاران به شمارمی آمدند.رجب حلیم پز که صبح زودتر از هرکس مغازه اش را باز می کرد و مشتریان سحرخیزش را راضی می نمود تا ظرفهای پر از حلیم گرم را در سفره صبحانه خود قرار دهند .رجب صدیر با چهره زیبایش و لبخندی که مدام بر لبهایش داشت در میان بازار مرکزی میوه فروشی می کرد و چیدن میوه ها جلوی مغازه چشم هر رهگذری را متوجه آنان می نمود ولی هرکس قدرت خریداری میوه از او را نداشت . رجب حلبی ساز که مغازه ای در انتهای بازار قدیم داشت و سطلهای زباله درست می کرد و یا با ورقهای حلبی وسایلی را تهیه می کرد و برای بازی به بچه ها می فروخت و در اواخر بشکه های فلزی آب برای نگهداری آب با توجه به وضعیت آبرسانی در شهر می ساخت که کار و بارش حسابی گرفته بود . رجب آسیابی که در میان بازار آسیاب آردی داشت همیشه جلوی کارگاهش شلوغ بود و روستاییانی که کیسه های گندم را در دست داشتند و منتظر بودند و کارگرانی که گرد و خاک سر و صورتشان را گرفته بود و از آسیاب خارج می شدند تماشا گه ما می شد .رجب باقلایی که دکه کوچکی روبروی بازارمرکزی داشت و همیشه نوجوانانی که کاسه های کوچک باقلا را در دست داشتند و بر لبه جدولهای کنار دکه نشسته بودند تصویر تکراری عابران بود بعدها که باقلافروشان زیاد شدند و روی چارچرخها به صورت سیار می فروختند او بازار لوبیا چیتی را دایر کرد و مشتریهای زیادی پیدا کرد و بازار دیگران را کساد کرد رجب باقلایی در تابستان فالوده می فروخت و فالوده های رجب باقلایی واقعا" می چسبید .عمو رجب همسایه روبرویی که ماشین سواری داشت و بین شهری مسافرکشی می کرد و برای ماه محرم در روضه ها نوحه می خواند . رجب نجار که روبروی بنگاههای بارفروشی شاگرد نجاری بود و همیشه به کاری مشغول بود و بچه ها وقتی چکش را بر میخ می کوبیدند اورا مثال می زدند. رجب که نوشابه می فروخت و به رجب پاپتی معروف بود و هیچکس را قبول نداشت و ابتدای بازار کپری ها بالای پله ها همیشه می توان او را دید.رجب چن چن که به دلیل نوع تکلمش به این نام معروف شده بود اورا قبل از پیروزی انقلاب شهربانی دستگیر نمودو کتک بسیار زد و دیگر کمتر در انظار آفتابی می شد تا اینکه از شهر رفت. آنها همه در ماه رجب متولد شده بودند و مانند رجب پاک بودند ومهربان .
در سمت راست محله کنار پارک و لب دره یکی از توالتهای عمومی محله قرار داشت که با توسعه شهر و تغییر شرایط و ساختن توالت در درون خانه ها این توالتها توسط آدمای کم بضاعت و ناتوان اشغال شدند تا به عنوان محل سکونت و خانه مسکونی از آنان استفاده کنند این توالت هم به پیرزنی که به ننه شلو معروف بود اختصاص یافت علت نامیدن او داشتن فرزندی بود که کمی پاهایش ناتوان بود و به او شلو می گفتند هرچند آن پسرک هوش خوبی داشت و با معرفت هم بود و گاهی که مادرش را به این نام صدا می زدند می رنجید و از چهره اش رنجیدگی اش را می توان فهمید اما به زبان نمی آورد همه به این نام عادت کرده بودند و اگر کسی اورا با نام اصلی فرزندش صدا می زد مثل گل می شکفت و می خندید .ننه شلو به تکدی گری عادت کرده بود و رفتارش گاهی برای بچه ها سوژه می شد و ادایش را در می آوردند او با بچه ها مانوس نمی شد و به محض اینکه با یکی از آنها روبرو می شد یا کلامی می گفت که نظرش به او جلب شود و یا دنبالش می کرد و صدایش را بلند می کرد که این بچه او را اذیت کرده است ! همسایه ها عادات او را می دانستند و کمتر توجه می کردند اما از کمک به او هرگز دریغ نمی نمودند گاهی لبه دیوار پارک می نشست و برای بچه ها داستانهای عجیب و غریب می گفت که هرگز نشنیده بودند و روزهای دیگر که از او می خواستند تا داستان را تعریف کند به یادش نمی آمد و حالا می فهمم که آن داستانها فی البداهه بوده اند اما به مرور شکل و ساختمان توالت را تغییر داد و زمینهای اطرافش را نیز تصاحب کرد و دیواری دور آن چید و تبدیل به خانه ای زیبا شد و هر روز درب پلیتی که هنگام باز و بسته شدن صدای عجیبی داشت دستهای پیر ننه شلو را لمس می کرد و به رویش باز می شد تا روانه بازار شود و رزق و روزی فرزندانش را تامین کند و از درون همان خانه دختری خوب به خانه بخت رفت و آبرومندانه زندگی کرد سالهاست خبری ندارم اما گاهی داستانها توام با خنده خاصش را به یاد می آورم و اگر آنروز می خندیدم و لذت می بردم و همراهش بر لبه پارک می نشستم اما یاد آوریش برایم غم انگیز است و گاهی اشکهایم را بر روی گونه هایم پاک می کنم.
انگار دنیای دیگری بود ! چرا حالا از هر چه می دهند لذت نمی بریم؟ با اینکه وضعیت مادی و اوضاع مالی مان روبراه شده است اما دلمان برای دوران نداری مان تنگ می شود و حسرت گذشته را می خوریم ! امروز که با یک تماس تلفنی خودرو های شیک در خدمتت قرار می گیرد ولی یاد گاریهایی که دم بازار می ایستادند و با دو ریال بار را به منزل می آوردند و خودت را هم سوار می کردند اشکهایت را بر گونه هایت جاری می سازد .گاری عباس از همه قشنگ تر بود و با رنگهای مختلف بدنه اش را تزیین کرده بود و به جای گونی های کنفی که دیگر کاریچی ها در کف آن انداخته بودند او یک تکه نمد نرم انداخته بود که اگر صاحب بار بچه اش را درون گاری نشاند اذیت نشود و همین تکه نمد اورا از دیگران متمایز نموده بود و کاسبی اش را رونق داد و بچه ها مشتاق بودند که از دم بازار تا خانه در کف گاری عباس بنشینند که وقتی در جمع دوستان قرار گرفتند بتوانند از راحتی و لذت گاری سواری سخن بگویند و از دیگران جا نمانند . گاری عیدی باقلایی با نقاشی هایی که بر بدنه اش بود و همیشه ابتدای بازار گاریها توقف می کرد و هرکس وارد بازار می شد چشمش بر عیدی می افتاد که با چشمهای بابا قوریش اطراف را می پایید و ملاقه اش باقلاها را در درون دیگ زیر و رو می کرد و پشت سرهم صدا می زد : باقلا گرم ،باقله گرم بخور و نمیر باقله گرم !! و گاهی پلاستیکهایی که پر از باقلا می شدند و به خانه می بردند و وقتی دیگ خالی می شد گاری به حرکت در می آمد و هر کدام از بچه ها آرزو داشت روی آن سوار شود تا به دلیل زیبایی بدنه اش تعریفی آبدار برای بچه محل ها داشته باشد و در هنگام حرکت تعدادی پشت سرش قرار می گرفتند و در یک لحظه می دویدند و بر لبه گاری سوار می شدند و عیدی با عصبانیت ملاقه را بر می داشت و به طرف او پرتاب می کرد و همین کافی بود تا سوژه ای برای جمع داشته باشد تا از سوار شدن بر گاری عیدی بین بچه هاتعریف کند و فخر بفروشد .گاریها حس خوبی را برای آن دوران فراهم می نمودند و امروز جانشینان گاریها علاوه بر اینکه حاوی حس خوبی نمی باشند افسوسهای بسیار را فراهم می آورند و یادمهربانی عباس و عصبانیت عیدی دلمان را بیش از همه خوش می کند و گاهی به تماشای گاریهایی که در پارکها و میادین شهر که به عنوان دکور گذاشته اند می نشینم و گلهای درونشان را همان آدمهای دیروز می بینم که آرام ایستاده اند و گاهی با دستی پر پر می شوند و نماد میدان می گردند
.jpg)
هرکدام از درختها برای بچه ها حکایتهایی داشت و بیش از همه درختان سه پستان باغ ملی با میوه های درشت سه پستان جلب توجه می نمود از این نوع درختان در همه نقاط شهر دیده می شد اما درختان باغ ملی چیز دیگری بودند و هر کسی نمی توانست از آنان به دست آورد و هر کس در ظرفش از سه پستانهای درشت وجود داشت می توانست تا مدتی برای بچه ها پز دهد گاهی پدر چند تایی برایمان می آورد و تا مدتی از وجود آنها دستهایمان را بیش از عرض شانه باز می کردیم و راه می رفتیم و داریوش را که در خانه شان درختی بود و میوه های ریز می داد مورد نکوهش قرار می دادیم !! اما درآخر زمستان و ابتدای بهار درختان سبز کنار با سایه گسترده ای که داشتند سوژه می شدند و پز دادن از دارندگان درخت سه پستان به کٌنار داران کشیده می شد و نوبت به ایرج و محمود می رسید تا کاسه های پر از کنارهای قرمز را در دست بگیرند و در گوشه ای بنشینند و هر چند لحظه ای یکی را در دهانشان قرار دهند و هسته را به گوشه ای پرت کنند و ما هم برای اینکه در ظرفهایمان کنار قرار گیرد پیاده به مین آفیس می رفتیم و سنگ برمی داشتیم بر شاخه های درختان کنار می زدیم تا بر زمین افتند و برای عصری که همه دور هم قرار می گیریم جایی برای پزدادن داشته باشیم اما گاهی موتورسیکلتهای حراست که آنروزها به آنها ام پی می گفتند سر می رسیدند و فرار می کردیم و هیچ نصیبمان نمی شیرج را بپذیریم یا تماشایش کنیم و یا از منزل خارج نشویم ! درختان کنار تمبی بخصوص محل نگهبانی دروازه کنارهای قرمز و خوشمزه ای داشتند و یا در کارخانه اسفالت که به دلیل ارتباط کاری پدر می توانستیم از زیر آنها کنارها را جمع کنیم در کیسه نایلونی بگذاریم و به محله بیاوریم برای ما دنیایی بودند تا دیگران را به فرمانبرداری از خویش متقاعد کنیم اما وقتی مهمانانی از شوشتر می آمدند و کنارهای شوشتری را می آوردند و چندتایی را بیرون می آوردیم و به بچه ها نشان می دادیم انگار دنیا در دستهایمان بود و حاکم بلامنازع دنیا بودیم و نگاههایی از سر حسرت که به ظرفمان دوخته می شد و گاهی دانه ای که به دیگر بچه ها می دادیم و لبخندی می زد و تا مدتی او را وامدار خویش می کردیم و براستی کنارها هم حکایتهایی داشتند و ما به محصول درختان بیش از سایه آنها و آرامشی که در زیر شان داشتیم توجه می نمودیم و سایه درختان کهور و برهان و کنار و سه پستان واقعا" چه زیبا بود.
زندگی در محله برایمان شادی بخش بود و آرزو می کردیم تا زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم بزرگی کنیم و با اجرای دستوراتمان دیگران به حرکت در آیند و به سرعت اجرا کنند بچه بزرگها همه کاره محله بودند و ما کوچکترها یا برای خرید نان خانه و یا تخمه های مشغولیتیشان به بازار می رفتیم و هرگز به آنها پاسخ منفی نمی دادیم و به بیگاریهایمان افتخار می نمودیم و هرگز از سختی کارهای محوله شکایت نمی کردیم به امید اینکه وقتی بزرگ شدیم تلافی کنیم و بچه ها را دستور دهیم و آنان فرمانبرداری کنند! گاهی ریش و سبیل می گذاشتیم و ادای بزرگان را در می آوردیم و به ابرام دستور می دادیم تا کارهایمان را انجام دهد و او مجبور به اجرای امر می شد و گاهی یکی از بچه ها رییس محله می شد و برایش صندلی فلزی ارج را باز می کردیم و رویش می نشست و امورات را پیگیری می نمود!! و ماهم در کنارش آرزوهایی که در نهان داشتیم به نوعی برآورده می کردیم ! اما در دنیای بچگی مان مش مریم بیگم جای خاصی داشت او پسر دردانه ای با چهار دختر داشت که کارهایش را به بچه های محل می داد و آقا پسرش را اذیت نمی کرد و دیگران خیلی دوست داشتند تا برایش کاری انجام دهند چون در ازای هرکار پاداشی می داد و کارهایش به خریدن نان ختم نمی شد و گاهی کشمش سبز و گاهی مغز بادام برای تقویت و بر آوردن خواسته تک پسرش می خریدیم و به او می دادیم و از آجیلها و خوردنی ها سهمی هم به ما می داد لذا همیشه بر لبه دیواره پارک می نشستیم تا او سرش را از پشت درب چوبی خانه اش بیرون آورد و صدا کند و بسویش شتابان روانه شویم و خواسته اش را اجابت کنیم ! تا پس از برگشتن از بازار سهمی از کشمشهای سبز یا مغزبادامهایش ببریم و امروز که سالها از آنروزها گذشته است دوباره آرزو می کنیم که کوچک شویم تا فرمان دیگران را اجرا کنیم و سهمی برایمان کنار بگذارند چون بازهم فرمان دیگران را اجرا می کنیم و علاوه بر اینکه سهمی نداریم هزینه اش را نیز باید پرداخت کنیم البته اگر راضی شوند و امروز که با رنگ ریش و سبیل برای خود نمی گذاریم و بطور طبیعی روییده اند می گوییم ای کاش دیروز می شد و با ذغال ریش و سبیل می گذاشتیم تا دیگران برایمان صندلی های فلزی را بگشایند و بر رویش بنشینیم
شیرینی فروشان را حلوایی می گفتیم وهر چه کام را شیرین می نمود نام حلوا بر ان می گداشتیم !! شیرینی های مختلفی که خریدار می شدیم و هر کدام را به نوعی تبلیغ می کردند تا نگاهها به آن دوخته شود اما دوره گردهایی که سینی بزرگی را بر سر می گذاشتند یا در دست می گرفتند و روانه کوچه ها می شدند از همه قواعد مستثنی بودند ! برای آنها خبری از بسته بندی نبود و رونق کارشان بیشتر از مغازه های قنادی بود ازجمله کسانی که سینی بر سر می گذاشت و وارد محله می شد مشهدی مهدی خلوایی بود که برای همه بچه ها چهره ای آشنا و گاه دوست داشتنی می نمود و خوشمزگی حلوا کنجدهایش بچه ها را شیقته اش نموده بود و او هم از این موقعیت استفاده می کرد و کام را از تشنگی سیراب می نمود و شکم را از طعام خانه ها سیر !! و بچه ها از خدمت به او دریغ نمی کردند و اما نگاه بر سینی پر از حلواهایی که مانند قرصهای نان با کنجدهای پاشیده بر آنان دنیایی داشت و دهانها را آب می انداخت و هرکس چشمش بر آن می افتاد خریدار می گشت و او هم بخوبی قلق بچه ها را گرفته بود و صدای ظریف و باریکش وقتی از حلقوم بیرون می آمد و می گفت : آآآآی ی ی ی ی حلوایییییییییی و سرها از خانه بیرون می آمد و صدای کوچولوها برمی خاست که از والدین طلب پول می کردند تا مشتری اش شوند. عموقاسم هم مشتریهای خاص خودش را داشت و شیرینی هایی به نام گوش فیل می فروخت که خیلی شیرین بودند و خوشمزه و لی سیاست مش مهدی را نداشت و کسی دورش جمع نمی شد و اگر مشتری پیدا می کرد یکی از آنها را از زیر مشمعی که روی گوش فیلها کشیده بود بیرون می آورد و به او می داد و می رفت کم کم سیاستمداری مش مهدی حلوا ارده را هم غذای صبحانه خانوارها نمود و او علاوه بر حلوا کنجد ،حلوا ارده نیز با خود می آورد و ذائقه ها را به آن عادت داد چون ابتدا تکه تکه بصورت رایگان به دیگران می داد تا بچشند و سپس خریدار شوند و می گفت خوردن پنیر ذهن را کند می کند بهتر است بجایشحلوا ارده بخوریم و خانواده ها هم به این امر ترغیب شدند و بعد از رفتن او بچه ها مجبور بودند برای صبحانه به سه راه پشت برج بروند و از مغازه نیل درار حلوا بخرند و به یادش که کامها را شیرین می نمود همیشه اهل محل لبخند می زنند
خوردن میوه یک آرزوی بزرگ بود که دست یافتن به آن بسیار سخت و دشوار می نمود چند نفری که می توانستند میوه تهیه کنند بچه هایشان خیلی کوچک بودند و نمی توانستند همبازی ما شوند و از بین بچه ها فقط شاپور گاهی میوه می آورد چون دردانه پسر خانه بود و به او خوب می رسیدند .برای ما گاهی زردآلوهای ریز که خیلی هم خوشمزه بودند و از عقیلی شوشتر می آوردند دلمان را خوش می کرد و پس از خوردن آنها هسته هایشان را در دست می گرفتیم و روی دیواره پارک محله می نشستیم و با تکه ای سنگ آنها را می شکستیم و می خوردیم و با این عمل خود را اقناع می کردیم و به دیگران نشان می دادیم که ما هم اهل میوه ایم !! روزی که موز به بازار آمد و میوه فروشان بازار مرکزی خوشه های زرد رنگ را جلوی مغازه هایشان آویزان نمودند برای ما تماشایی بود و چند نفری جمع می شدیم و برای تماشای موز جلوی مغازه ها می ایستادیم و آدمهایی که خریدارش بودند را به خاطر می سپردیم ! و کنجکاو می شدیم تا نحوه خوردنش را بدانیم و هسته درونش را ببینیم اما بابا خان که توانسته بود موز بخورد برای ما می گفت که باید پوستش را جدا کرد و درونش را خورد و هسته ای ندارد تا اینکه تصمیم گرفتیم پول تو جیبی مان را رویهم بگذاریم و با اصرار و خواهش یک دانه موز بخریم و آنرا بین همدیگر تقسیم کنیم و با خوردن آن لذت بریم عمورجب میوه فروش رازمان را دریافته بود و می دانست عبورمان از درون بازار برای موزهاست لذا صدایمان می زد و چند کار را به ما محول می کرد و به جای دستمزد موزی می داد و با رضایت به خانه می آمدیم و کم کم موز درون خانه ها آمد و پوستش را در می آوردیم و با شکل خاصی به دیگران نشان می دادیم و افتخار می کردیم بعدها آناناس هم به بازار آمد و در کنارش نارگیل هم در میوه فروشی ها جا گرفت و برای ما لمس کردن آنها آرزو بود و ورود میوه ها جای حلوای زرک را در خانه ها گرفت و پذیرایی شکل دیگری یافت ! پرتقالهای درشتی که فقط برای تغذیه مدارس آنها را می دیدیم و با ولع از دست ناظم مدرسه می گرفتیم و به خانه می آوردیم و پرتقالهایی که در سینی های بزرگ جلوی پیشخوان میوه فروشیها قرار داشت سیبهای درشت قرمز رنگ و آلوهای قطره طلا که چشمهایم را می نواخت و گاهی شبها در خوا رویای شیرینی می شدند و کاممان را شیرین می کردند و فردایی که هسته های زردآلوهای نارنجی را می شکستیم و می خوردیم و به جرگه میوه خوران می پیوستیم تا روزهای دیگری که گاز زدن سیب را تجربه کردیم و همه گفتند که ماشاالله پسر فلانی بزرگ شده است و وضعشان خوب !!
